فرزند پنجم

پس از آغاز دور دوم فرزند آوردی، جهت تنها نماندن زهرا خانم که آبان ماه، چهار سالگیش تموم شد، فرزند جدیدی در ساعت ۱:۰۵ بامداد چهارشنبه ۲۹ دی ماه، پا به عرصه وجود گذاشت، دختر و هدیه ای دیگر، نامگذاریش را هم گذاشتیم به عهده زهرا خانم، در ابتدا قرار بود، اسمش محبوبه باشه و مدتی هم به این منوال گذشت، اما زهرا تصمیم گرفت اسمش را بذاره زینب، که به تصویب رسید.

ادامه مطلب »

عمل قلب دختر ۷ ماهه

چند شب قبل، یکی از دوستان را دیدم که تو کارهای خیر هست، بهم گفت: «شما که تو کار تامین هزینه کودکان مستمند هستید، خبر از دختر ۷ ماهه فلانی(یکی از مومنین محل) دارید؟» من که خبری نداشتم گفتم که خیره، چی شده؟ گفت که مشکل قلبی داره و بردنش تهران، با وضع مالی بسیار بدی که دارند، تحت فشار شدید هستند و جا داره که اقدامی بکنید، ادامه مطلب »

شعارهای انقلابی در مسجد

محله حصیر آباد با وجود سابقه دار بودن و پیشتازی در امور انقلاب و جنگ و جهاد و شهادت، و دارا بودن بیش ترین تعداد شهید، نسبت به محلات دیگر، شاید در کل کشور، اما متاسفانه اغلب مساجدش، گرفتار مسائل حاشیه ای و دور از اوضاع انقلاب و روز هستند، در بعضی از آنها تعدادی آدم متعصب و البته کم سواد و کم اطلاع، در قالب هیئت امناء متصدی امور شده و صرفاً، نماز را در مسجد جایز میدانند و اجازه هیچ گونه فعالیتی به جوانان نمیدهند، شعارهای انقلابی و تکبیرهای رایج در مساجد کشور را ممکن است به صراحت و به لفظ، نفی نکنند، ادامه مطلب »

خدا حافظ آقا رحیم…

دیروز بعد از ظهر، خبر فوت آقا رحیم، از همسایگان خوب و بی آزار را دادن، همیشه وقتی برای نماز ظهر میرفتم مسجد میدیدمش، سلام علیک گرمی میکرد، بعضی وقتا باهاش شوخی میکردم و میگفتم یه دفعه پات را نذاری مسجد، خوب نیست آخر عمری مسجدی بشی، مسجد کم می اومد، اما برای دهه محرم، ادامه مطلب »

شبی با شهداء

امروز عصر، سر مربی صالحین حوزه بسیج منطقه مون زنگ زد و خبر داد، که یه برنامه دارن برای زیارت شهدای مدافع حرم و قرائت زیارت عاشورا کنار مزارشون، ازم دعوت کرد که همراهشون برم، من هم بدون معطلی، قبول کردم، ازم خواستن چند دقیقه ای در باره شهدا صحبت کنم و خاطراتی بیان کنم، عذر خواهی کردم و گفتم در باره شهداء، کنار مزارشان نمیتونم صحبت کنم، ترسیدم حرفم ناتمام بماند… ادامه مطلب »

بیمارستان سوانح سوختگی

چند روز قبل، یکی از دوستان، تماس گرفت و اعلام کرد که کودکی از روستاهای اطراف اهواز، دچار سوختگی شده و خانواده ایشان، از پس هزینه های بیمارستان بر نمی آیند، من هم که مدتها بود، مبلغی برای این موارد به حسابم نیومده و اساساً مورد حاد و ضروری نبوده که بخوام فراخوان بدم و اعلام نیاز کنم، هر چه پول بود، هزینه دو کودک قبلی شده و دیگه حساب خالی بوده، به دوست بزرگوار، عرض کردم که کار ما به صورت ضربتی و اورژانسی نیست، موارد قبلی را مدتها، تلاش کردیم تا مبلغش تکمیل شد، قرار شد برم و از نزدیک کودک و وضع خانواده را ببینم، ادامه مطلب »

اشتباه ضایع

تو کار خطاط ها و تابلو نویسها و دیوارنویسها، گاهی اشکالاتی عمده و ضایعی دیده میشه، ولی عجیبه که کمتر بهشون دقت میشه و شاید هم بشه و جایی منعکس نشده، از چند وقت قبل یه نوشته ای روی دیوار گلزار شهدای اهواز نظرم را جلب کرد، (قسمت بیرون نزدیک باب التطهیر) بار اول با سرعت از کنارش رد شدم، تو ذهنم نا مأنوس می اومد، بار بعدی که از اونجا رد شدم، خوب دقت کردم و دیدم که یه غلط بسیار ضایع داره و کلاً یه جمله بی ربط و بی معنی هست، قرار بوده فرازی از زیارت عاشورا باشه، خودتون ببینید که این کجای زیارت عاشورا هست؟ 😀 ادامه مطلب »

دعوتی

امروز صبح یکی از طلاب پایه دوم، بعد از کلاسها اومد پیشم و گفت، که دوستان یه برنامه شام تدارک دیدن، و از شما هم دعوت کردن که در جمعشون حاضر بشید، برنامه در مجتمع فجر تدارک دیده شده بود، غرض هم تجدید خاطره و دور هم نشستن بوده، انصافاً خاطرات زیادی با این گروه دارم، پارسال کلاسشون خیلی خاص بود و چندین سوژه در حد تیم ملی داشت، حالا فکرش را بکنید دوباره دور هم جمع بشیم و شروع به خاطره گویی بکنن. 😀

حوالی ساعت ۸ شب بود که رفتم در حوزه، چند نفر با من سوار شدن و به محل مورد نظر رفتیم، از تو ماشین، تکه انداختن و یادآوری خاطرات گذشته شروع شد، یکی از سوژه های اصلی تو ماشین من بود و مدام از شیرین کاریهای پارسالش میگفت، یه مشکل داشت تو بحث نظام وظیفه، خیلی داغونش کرده بود، هر چی بهش میگفتم که اهمیتی نداره و تجربه دارم و هیچی نمیشه، استرس ترک حوزه و رفتن به خدمت، آرومش نمیگذاشت، تا اینکه بالاخره به حرفای من رسید و مشکلش حل شد، امشب لو داد که پارسال کابوس میدید و یه بار تو خواب دیده بود که مامورا اومدن و او را به زور از حوزه بازذاشت کرده و به خدمت بردن. 😀 البته بنده خدا حق داشت که خواب ببینه، از بس تو کلاس و سایر جاها، همه بهش میگفتن، خودم هم کلی سر به سرش گذاشته بودم. ادامه مطلب »

دسته گلهای مکرر

تو مجموعه مسجد، در این سالهایی که امامتش را به عهده داشتم، فراز و نشیبهای بسیاری داشتیم، یکی از مشکلات همیشگی، مراسمات شهادت و موالید اهل بیت بوده، نه اینکه شهادت و تولد مشکل باشه، بلکه هماهنگی سخنران و اعلام برنامه و تزیین مناسب مسجد، همیشه، با مشکل جدی مواجه بوده، چند شب قبل یه روحانی بزرگواری اومد مسجد و از متصدیان امر شکایت کرد، گفت که برای شب شهادت امام عسکری علیه السلام، دعوتم کردن برای منبر، من هم مطلب آماده کردم و شب موعود اومدم، همونجا بهم گفتن که شخص دیگری قراره بره منبر، تازه یه رازی در مورد منبر خودم هم فاش کرد. 😀  ادامه مطلب »

همایش خانواده

از ابتدای سال تحصیلی، و قبل از آن که پست مدیریت را تحویل دادم، خیلی کم تو مجامع عمومی و مراسمات حوزه شرکت کردم، یعنی اساساً جایی نرفتم، هر سال فصل پاییز، فصل تفریح و بیرون رفتنم بود، تقریباً هر هفته یک بار، حداقل برای صرف چای آتشی، به طبیعت پناه میبردیم و ساعاتی از هیاهوی شهر دور میشدیم، برای همین بهترین فصل ما پاییز بود، وقتی باران میبارید که دیگه آخر شادی و سرور بود، سوار ماشین میشدیم و گشت و گذار مفصلی میرفتیم، بعضی از خاطرات مربوط به گیر افتادن ماشین، مربوط به چنین ایامی بوده، پاییز امسال، کلاً پاییز متفاتی بوده و اصلاً بیرون نرفتیم، جز یه بار، اواخر آبان، یکی دو روز قبل، از حوزه بهم زنگ زدن و برای همایش خانواده دعوتم کردن، پاسخ قطعی ندادم و مردد بودم، حس بیرون رفتن و شلوغی نداشتم، به خاطر زهرا خانم، که مدتها تو خونه محصور بوده، امروز و دقایقی قبل از رفتن، به خانواده اطلاع دادم، گفتم اگر مایلید، آماده بشید، من میرم مسجد، نماز ظهر و عصر میخونم، اومدم باید حرکت کنیم، اولین برنامه شون ناهار بوده، برنامه در مجتمع فرهنگی فجر تدارک دیده شده بود، برای اولین بار تو عمرم، خانمها زود آماده شدن و به محض برگشت از مسجد، سوار ماشین شدن و حرکت کردیم، بعد از ناهار، جلسه داشتن اختصاصی خانمها، من زهرا را برداشتم و به فضای سبز محوطه بردم، تاب و سرسره هم فراوان بود، خانواده هم تو جلسه اختصاصی شرکت نکردند و به ما پیوستند، ساعتی را زهرا خانم، چرخید و وقتی از تمام وسایل موجود دیدن کرد، رضایت داد که برگردیم. ادامه مطلب »