شهادت امیرالمومنین

ایام ضربت خوردن و شهادت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام را به تمامی محبان اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت عرض مینمایم.فزت ورب الکعبه

میلاد کریم اهل بیت

به مناسبت میلاد با سعادت کریم اهل بیت عصمت و طهارت یکی دو روزه که صحبتهای بعد نماز ظهر و عصر در مسجد، در مورد این امام مظلوم هست، توی صحبتهام گفتم که این بزرگوار حتی بین شیعیان و محبینش هم مظلومه، الان متوجه شدم که خودم هم در این مظلومیتش نقش داشتم و حتی تبریکی برای میلادش ننوشتم. تازه پارسال اصلاً ننوشتم و آقا سینای عزیز رفته و تو پست دو سال پیش  نظر داده و تولدش را تبریک گفته.

بدینوسیله فرا رسیدن میلاد با سعادت سبط اکبر پیامبر رحمت را به همه شیعیان تبریک و تهنیت عرض میکنم.

امام حسن مجتبی

امام جماعت پابرهنه

مدتیه که توی مسجد، چندتا کفش و دمپایی، گم شدن، یعنی برده شدن و چیزی هم به جاشون نمونده که بگیم اشتباهی بردن، پیشنهاد دادم که توی ورودی مسجد و جا کفشی، دوربین نصب بشه، متأسفانه از این پیشنهاد، استقبال نشد و قضیه مسکوت موند، تا اینکه دیشب این اتفاق برای خودم افتاد و دمپایی نسبتاً جدیدم را بردن و مجبور شدم، پا برهنه برگردم منزل، البته مومنین نگذاشتند، اما چون ماشین در مسجد بود، بعد از سوار شدن به ماشین، دمپایی بنده خدا را تحویل دادم و بالاخره با پای برهنه وارد منزل شدم، البته غیر علی که در را برام باز کرد، کسی متوجه قضیه نشد و بعدش خودم لو دادم.

پستی برای دوستی عزیز و گرامی

دیشب دوستی عزیز و بزرگوار و گرامی بهم زنگ زد و کلی گله مند بود که آقا این چه طرزشه که من باید از طریق وبلاگتون بفهمم، قم اومدید و چرا به ما سر نزدید. حق هم داره بنده خدا، پارسال که رفتیم قم، به بهانه بارداری خانم،(البته گفتم به علتی که بعداً متوجهش میشوید) منزلشون نرفتیم، چند بار اهواز تشریف اوردن و نشد خدمتشون باشیم، این سری دیگه فکر کنم خیلی بنده خدا عصبانی بود. البته بنده واقعاً مشکلی با این دوست و سایر عزیزان ندارم، اما چه کنم که بد سفرم و خیلی خوش ندارم مزاحم دوستان بشم، یکی از گله های این عزیز، حذف لینک وبلاگشون بود، البته من اون موقع یادم نبود اما علت حذف این بود که ایشان لینک وبلاگم را تو وبلاگش نگذاشته بود و قبلاً (دقیقاً یک سال پیش) توی پستی به نام اقدام انقلابی، این موضوع را اعلام کرده بودم اما این دوست عزیز انگار اون مطلب را ندیده بود. الان موقتاً لینکش را گذاشتم اما هر چند وقت یک بار سایتهای لینک شده را بررسی میکنم و اگه ببینم کسی لینکم نکرده باشه، مجبورم حذفش کنم، چون لینک یک طرفه نداریم.

تشخیص اشتباه

پس از قضیه خرید باتری و فردای اون روز، برای تحویل گرفتن باتری خراب، به باتری سازی رفیقم رفتم، باتری را اورد و گفت که فایده نداره و تا الان زیر شارژ بوده، همونجا روی ماشین نصبش کردم و با کمال تعجب، ماشین با تک استارت روشن شد، خودشون هم تعجب کرده بودن، گفت تا فردا صبر کن اگه صبح استارت زد، دیگه باتری مشکلی نداره. فردا تا شب، کاری با ماشین نداشتم، بعدش هم با تک استارت روشن شد، این یعنی اینکه بنده خدا با تشخیص اشتباه ۱۷۵ هزار تومان ضرر به من زد و یه باتری نو که دیگه هیچکس به قیمت نو ازم نمیبردش سر دستم گذاشت، خداییش این بنده خدا بهتر نیست باتری سازی را بذاره کنار و بره فلافل فروشی راه بندازه؟

باتری جدید

خوبی این وبلاگ اینه که به یه دفترچه خاطرات تبدیل شده و وقایعی که میخوام تاریخشون ثبت بمونه  را توش مینویسم. از جمله اینکه دقیقاً ۶ ماه پیش و در تاریخ ۱۹ دی ماه ۹۱ یه باتری نو برای ماشین خریدم، باتری اتمی، یکی از تبعات سفر قم، استراحت ۱۳ روزه ماشین بوده که موجب خالی شدن باتری شده، دیروز با کابل کمکی تونستم روشنش کنم ولی متأسفانه شارژ نشد و برای شب، هل دادن بچه ها و بسیجیان مسجد هم کاری پیش نبرد. امروز باتری را بردم پیش یکی از دوستان که برقکار ماشین هست و از صبح تا بعد از ظهر تو شارژ گذاشتش، بلکه یه تکونی بخوره اما بعد از افطار که باهاش تماس گرفتم، پیام تسلیت فوت باتری را داد. زنگ زدم به امداد خودروی اختصاصی 😀 آقای حاج نوروزی را میگم، بنده خدا را همیشه زحمت میدم. بعد از افطار و حدود ساعت ۱۰ شب رفتیم و یه باتری نو و این دفعه جهت حمایت از تولید کنندگان داخلی، باتری ایرانی خریدم. این یکی برخلاف قبلیه، ضمانت داره، البته من معمولاً جنس بدون ضمانت میخرم چون اصلاً ضمانتهای ایرانی را قبول ندارم و تا به حال خیری ازشون ندیدم، ضرر محض است. پول بیشتری بابت ضمانت باید پرداخت کنیم، بعدش هر چی پیش بیاد میگن این از موارد ضمانت نیست، یا اینکه باید هزینه کرایه ارسال وسیله به شرکت را بدیم. شرکتی که معمولاً تو تهران هست و هزینه کرایه از هزینه تعمیر بیشتر در میاد، تازه اگه شرکت قبول کنه و این خرابی را مشمول ضمانت بدونه و الا یه هزینه بیخودی از دست رفته.

حادثه ای که میتوانست فاجعه باشد

زهرا هردانامروز صبح برای بعضی کارهای شخصی، همراه علی به بازار رفتم و بعدش جهت انجام بخشی از برقکاریهای منزل که در حال تعمیر اساسی بوده، به خونه رفتیم. در این سفر همونطور که قبلاً گفته بودم، تو خونه خودمون مستقر نشدیم و در سویتهایی مربوط به حوزه علمیه استقرار پیدا کردیم. سویت ما طبقه همکف بود البته همکفهای جدید، خیلی هم همکف نیستند و حدود ۱۲۰ سانیمتر از سطح زمین بالاتر است. خنک ترین جای سویت، اتاقی است که دری به حیاط دارد، این در از طریق ۵ پله به حیاط میرسه، دقیقاً زیر همون در، درب زیرزمین قرار داره که البته این درب مسدود است و برای تردد به زیر زمین از درب دیگری استفاده میشود. (در تصویر ادامه مطلب، جزئیات را میتونید ببینید) از اون طرف مادر بچه ها هم با خانم یکی از طلاب ساکن قم، رفته بودن بازار، زهرا کوچلو هم مونده بود پیش خواهرش. من و علی، نماز ظهر و عصر را در مسجد مدرسه آیت الله گلپایگانی، به جماعت خوندیم و رفتیم خونه خودمون تا هم از روند تعمیر مطلع بشیم و هم مسیر برق اصلی را که مزاحم کارگران بود، عوض کنم. حدود ساعت ۲ بعد از ظهر، تا میخواستم سیم را از لوله خرطومی رد کنم، موبایلم به صدا در اومد، همون طلبه ای بود که خانمش رفته بود با خانمم، تو ساختمان بالای محل استقرارمون ساکن بودن، بهم گفت که دختر کوچلوت زمین خورده و هیچیش نشده، اما خواهر بزرگش داره گریه و زاری میکنه، میگه باید بریم بیمارستان، فوری زنگ زدم به دخترم، گفتم چی شده، گریه امانش نمیداد و گفت خوابم برد، وقتی بیدار شدم، دیدم زهرا نیستش، دنبالش گشتم و متوجه شدم افتاده پایین، هیچ زخمی نداره، فقط خیلی بی حاله، من که فکر کردم فقط از ۵ پله غلط خورده و توی حیاط افتاده، دلداریش دادم و گفتم چیزی نشده، اما اون که چیز دیگری دیده بود، اصرار داشت حتماً ببریمش بیمارستان. به بنده خدا که ماشین هم داشت زنگ زدم و گفتم بچه را ببره بیمارستان، من هم با سرعت ماشینی دربست کرده و به سوی بیمارستان به راه افتادم، تو مسیر به مادرش زنگ زدم و پس از تأکید به اینکه چیز خاصی نشده، ازش خواستم به جای محل اسکان بیاد بیمارستان نکویی قم. اون هم مثل خودم، با سرعت رفت بیمارستان و قبل از بنده اونجا رسید، دیدم زهرا را بغل کرده و همه چیز عادیه، پزشک، زهرا را دیده بود و گفته بود که باید دوساعت زیر نظر باشه و شیر بخوره، اگه اتفاقی نیفتاد میتونه مرخص بشه، زهرا را پیش من اوردن، بهشون گفتم اگه ریشم را کشید یعنی سالمه، وقتی بغلش میکنم، اولین کاری که میکنه محکم به ریشم چنگ میزنه و تا میتونه میکشه. تا بغلش کردم، ادامه مطلب »

چند روز گذشته

بالاخره بعد از مدتها فرصتی دست داد یه پست بنویسم، اعیاد شعبانیه اومد و رفت، نیمه شعبان هم گذشت، حتی نشد یه تبریک خشک و خالی بنویسم، لذا بدینوسیله اعیاد گذشته را به همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنم. این پست را الان دارم با اینترنت ماقبل تاریخ ایرانسل مینویسم. در شهر مقدس قم، دعاگوی همه هستم. انصافاً کسی که همیشه از اینترنت پرسرعت، که همچین هم پرسرعت نیست، استفاده کرده باشه، برگشت به سرعتی در حد دیال آپ و شاید بدتر، خیلی سخته. روز چهارشنبه ۵ تیرماه بلیت داشتیم برای قم، بلیتمون از اندیمشک بود، البته ما که به اندیمشک عادت داریم و چند باری که از قطار جا مونده بودیم، توی این شهر خودمون را به قطار رسوندیم، اما این دفعه باید از اندیمشک سوار میشدیم، چون اساساً قطارش از اهواز رد نمیشد. برای اولین بار در تاریخ مسافرتهای قطاری، تقریباً ۴۵ دقیقه زودتر از حرکت قطار، به ایستگاه رسیدیم. حرکت قطار ساعت ۱۰ شب بود و وقت اذان تو مسیر بودیم، تو ایستگاه اندیمشک نماز مغرب و عشاء را خوندیم و علی نمیدونم چطور متوجه شد که تو ایستگاه، اینترنت از طریق وایرلس به مسافرا داده میشه، علی هم که MDN بود. 😀 مخفف ملت دانلود ندیده. مثل MTN که مخفف ملت تلفن ندیده هست. 😀 خوبه تو خونه اینترنت نامحدود داریم و شبانه روز سیستمش روشنه، با اینحال فرصت را غنیمت شمرد و شروع به دانلود یه نرم افزار برنامه نویسی کرد. بالاخره سوار قطار شدیم و حدود ساعت ۹ و خورده ای، البته صبح روز بعد به بیابان برهوت محمدیه.(ایستگاه محمدیه) که در فاصله ۳۰ کیلومتری قم قرار داره، رسیدیم. سوار اتوبوس شدیم، اتوبوسی که ما را به مرکز شهر نمیرسوند و اول شهر پیاده شدیم. این سری، یک سال بعد از آخرین سفر قم ما بود. البته خیلی فرق هم داشت، چون دیگه به خونه خودمون نمیرفتیم و توی یک سویت که چه عرض کنم، ساختمانی به وسعت چند سویت، مستقر شدیم. جاش خیلی خوبه اما مثل خونه خود آدم نمیشه. منزل را بالاخره دادم اجاره، به یکی از طلاب فعال همشهریمون دادم و قرار شد که تعمیرات اساسی توش انجام بده که بنده خدا هم واقعاً همین کار را کرد. از اول تیرماه اومده بود قم و به شدت و سرعت داشت کار را پیش میبرد که به ماه مبارک رمضان نرسه و قبلش تعمیرات تموم بشه. حدود ساعت ۱۰ و خورده ای بود که در محل مستقر شدیم و بعد از صرف صبحانه و مقداری استراحت، دندان درد شدیدی عارضم شد و باعث شد اولین خروجم از منزل نه برای زیارت باشه بلکه برای پیدا کردن دندانپزشک، پزشک متدینی که از وجناتش معلوم بود و توی اتاقی در مطبش سجاده و مهر بود که هم خودش و هم بیمارانش بتونن نماز اول وقت بخونن، انصافاً این قم عجب جاییه، حتی مطب هاش هم فرق میکنه. پس از معاینه گفت که این دندون به دردت نمیخوره و باید کشیده بشه. گفتم سه تا دندون دیگه دارم که درد میکنن همه را معاینه کرد و گفت همه به کارت نمیان و بهتره بیخیالشون بشی. من هم که از هزینه بالای پر کردن و عصب کشی میترسیدم. راحت ترین راه را انتخاب کردم و اولین دندون را برام کشید. امروز هم رفتم دومی را که خیلی شکسته هم بود، کشیدم و وقتی برگشتم دیدم خانواده همه رفتن حرم، دوشی گرفتم و نماز و الان هم که کسی نیست مزاحم بشه گفتم این جریانات را بنویسم تا مثل جریانات سفر کربلا، به فراموشی سپرده نشه، چون اگه مدتی بگذره دیگه معلوم نیست حس نوشتن وقایع بمونه. در روزهای آتی، دندانهای سوم و چهارم هم تو نوبتن.

حماسه حضور و رفتار نامناسب بعضیا

امروز حدود ساعت ۱۱ رفتم برای شرکت در انتخابات، دیدم خیلی شلوغه، رفتم حوزه و یه سری کار داشتم، انجام دادم و حدودای ساعت ۲ بعد از ظهر رفتم و تو خلوتی رأیم را به صندوق انداختم. خانواده مونده بودن و شناسنامه مادرم هم برای جریانی پیش بنده بود، ایشان تماس گرفت و شناسنامه اش را ازم خواست که بهش گفتم: خودم با ماشین میام میبرمت برای رأی دادن. بالاخره حدود ساعت ۳ با مادر بچه ها رفتیم دنبال مادر که هر دو رأی بدن. اتفاقی به جای جالبی بردمشون، دبستان محل تحصیل دوره ابتدایی خودم. 😀 هنوز همون اسم را داشت، اما ساختمانش به کلی تغییر کرده و هیچ اثری از ساختمان قدیمی نمونده، گویی که از اول همینطوری ساخته بودن. خانواده را که پیاده کردم، به علت تنگ بودن کوچه تا انتها رفتم و ماشین را برای برگشت، سرته کردم. درب دبستان که پارک کردم دوتا جوان اومدن طرفم و گفتن حاجی به فلانی رأی بده، ما به ایشان رأی میدیم. 😀 بنده لبخندی زدم و گفتم که متأسفانه دیر گفتید و من رأیم را قبلاً دادم، الان خانواده را اوردم. البته رأی من کاندیدای اونها نبود و به کس دیگری رأی داده بودم. اما خوش خلقی و احترام اقتضاء میکرد یه عذر موجهی براشون بیارم و به خاطر اختلاف نظر، جر و بحث نکنم. خدا حافظی کردم و به طرف درب ورودی مدرسه رفتم که متوجه شدم یه برادر بسیجی عصبانی جلوشون را گرفته و سوال و جوابشون میکنه که اینجا چه کار میکنید و این چیزها چیه که تو دست شماست؟ تازه متوجه شدم یه سی دی یا دی وی دی تو دستشون بود. یه نگاهی کردم و بسیجیه را شناختم. اگه برمیگشتم و دخالت میکردم، خیلی طرف ضایع میشد و ولشون میکرد. اما از اونجا که اصلاً برخوردش را نپسندیدم و از طرفی مطمئن بودم کارش غیر قانونی و بدون حکم بوده و نمیتونه برای بندگان خدا مشکلی درست کنه، با بی اعتنایی وارد دبستان شدم. گفتم این را بنویسم و به همه اعلام کنم که اگه مورد اینجوری پیش اومد و کسی با بی احترامی سوال و جوابتون کرد، حتماً قبل از پاسخ دادن ازش کارت شناسایی و مسئولیتش را بپرسید و همه را به رعایت قانون، دعوت کنید. آخه نمیدونم این چه برخوردی بود و این بنده خدا از کجا اونجا سبز شد؟ شاید هم فکر میکرد اینها برای مثلاً اذیت کردن من اومده بودن و به زعم خودش برای حمایت از بنده وارد شده که جا داره اعلام کنم که بنده تا به حال موردی برام پیش نیومده که کسی بخواد توهینی بکنه یا به نحوی بی احترامی و اذیتی بکنه، اگر هم جوان غافلی پیش اومده و خواسته بحثی بکنه که ممکنه منجر به نزاع بشه، با سعه صدر طرف را جذب کردم و رفاقتش را کسب کردم. همیشه خوش اخلاقی و مدارا کردن با مردم موجب عزت و احترام ودوستی میشه.