بایگانی نویسنده: صادق

دزدی ایرانسل

دزدی ایرانسلچند وقتی است که شرکتهای ارائه دهنده خدمات ارتباطی، با ورود واتساپ و وایبر و سایر نرم افزارهای پیام رسان، سود سرشاری را که از راه ارسال پیام کوتاه، به دست می آوردند را از دست داده اند یا حداقل کم شده، جهت جبران، تعرفه های اینترنت را به صورت پلکانی و هر چند وقت یک بار، بالا برده اند، دزدی ترافیک را خدا میداند و ما چندان دلیل محکمی نداریم، هر چند، بسته های اینترنتی بسیار مشکوک تمام میشوند. علاوه بر این مسائل، شماره هایی که از صبح تا شب، پیامهایی ارسال میکنند و به عناوین مختلف، تقاضا میکند که چیزی براشون بفرستید، فرستادن حتی پیام خالی، میتونه براتون فاجعه به دنبال داشته باشه، هر روز پیامی با محتوایی مسخره برایتان ارسال خواهند کرد و مبلغی از شارژتان را صد البته، کم میکنند، بنده یه سیم کارت ایرانسل دارم که فقط از اینترنتش استفاده میکنم، یعنی اصلاً روی گوشی نیست و گذاشتم روی تبلت، اوقاتی که مسافرت میرم یا ساعاتی را بیرون، نیاز به اینترنت دارم، ازش استفاده میکنم، جهت مثلاً صرفه جویی، بسته اینترنتی میخرم، باقی شارژ هم ظرف چند روز، دود میشه و میره هوا، تا حالا فکر میکردم که ترافیک بسته که تموم میشه، متوجه نمیشم و بقیه استفاده از اینترنت، مستقیماً از شارژ برداشته میشه، ادامه مطلب »

مشهد مقدس

امروز و با یک برنامه از قبل تعیین شده،به قصد زیارت وجود مقدس امام رضا علیه السلام، همراه خانواده، راهی مشهد شدیم، پارسال که زهرا خانم عمل کرد، نذر کرده بودم که اگر نیازی به عمل مجدد نبود و این عملش موفقیت آمیز بشه، یه سفر ببرمش به پا بوسی امام رضا علیه السلام. شهادت شهید اصل غوابش، خیلی از برنامه های امسال را تحت شعاع قرار داد، اما این برنامه را دیگه نمیشد، انجام ندم، هم واجب بود و هم فرصتی غیر از این تاریخ، ایجاد نمیشد، دهم مرداد، دوره طلاب جدید الورود شروع میشه و بعدش امتحانات جبرانی و پس از آن دیگه سال تحصیلی شروع میشد و دیگه تا سال بعد توفیق نمیشد. بلیتها از مدتی قبل تهیه شده بود و بنده خدایی که بلیتها را بهم رسوند، در چندین نوبت، ساعت پرواز را ۵ و نیم بعد از ظهر اعلام کرد، همه برنامه ریزی کرده بودیم که کارها را صبح روز حرکت انجام بدیم، خیلی اتفاقی، دیشب، حوالی ساعت ۱ و نیم بلیتها را یه نگاهی کردم، با کمال تعجب، متوجه شدم که ساعت پرواز ۱۰ و نیم صبح هست،این یعنی فاجعه، هنوز هیچ کاری نشده بود و کسی آماده نبود، همون موقع، اعلام وضع فوق العاده کردم، همه مشغول شدن، من که وسیله زیادی نداشتم، زودتر از همه خوابیدم و بعد از نماز صبح دیگه بیدار موندم و کارهای متفرقه را انجام دادم، حدود ساعت ۹ و ربع بود که تاکسی اومد و به سمت فرودگاه، حرکت کردیم. پرواز سر ساعت، انجام شد و حدود ساعت ۱۲ و بیست دقیقه از فرودگاه مشهد خارج شدیم.

ادامه مطلب »

دبستان فروغی

دیروز یکی از دوستان، یه گروهی تو واتساپ ساخت و تعداد محدودی را دعوت کرد، بر عکس گروه های دیگه، مطالب متفرقه و بی سر ته توش نبود، دیدم که تقریبا اکثر اعضاء، دوره ابتدایی را در دبستانی گذروندن که من گذروندم، یه خاطره ای تو گروه نوشتم که بعد از انتشارش، گفتم خوبه اینجا هم منتشرش کنم.

ادامه مطلب »

مدافع حرم

شهید عبدالکریم اصل غوابشمدافع حرم، اصطلاحی است که مدت زیادی از افزوده شدنش به اصطلاحات، مربوط به جهاد و شهادت، نمیگذره، برای کسانی به کار برده میشه که به جبهه های جنگ با تروریستهای وحشی سوریه و عراق میرن، معمولا هم افراد زیادی از رفتنشون مطلع نمیشن، اما وقتی به شهادت میرسن، خبر، علنی میشه و استقبال پرشوری ازشون میشه، یکی از دوستان قدیمی و مومنین مسجدمون که از بازماندگان جبهه و جنگ هست واز کسانی که همیشه روحیه جهادی خودش را حفظ کرده و همیشه تو حال و هوای اون موقع سیر میکرد، مدتی بود که به مسجد نمی اومد، البته با توجه به اینکه ایشان سرهنگ سپاه هست و مأموریتهای مختلفی میرفت، غیبت ۱۰ یا ۱۵ روزه و حتی یک ماهه، عادی بود، اما این بار، این غیبت، متفاوت بود و مدتش داشت زیاد میشد، بله، ایشان، مدتی است که به سوریه اعزام شده بود. بدون خبر و اطلاع، حتی خانواده، پس ار استقرار ایشان در سوریه، مطلع شدن. امروز صبح وقت سحری، به فکر ایشان افتادم و با بچه ها در موردش صحبت میکردم و بهشون گفتم که ایشان، اینوری نیست و شهید شدنیه، بعد هم برای سلامتی و بازگشتش، دعا کردم، برای ادای فریضه صبح، به مسجد رفتم، وقتی برگشتم، سری به پیامهای واتساپم زدم، تو گروه های مذهبی و بسیجی، خبر شهادت ایشان، داشت منتشر میشد، اخبار ضد و نقیض بود و جهت اطمینان، به یکی دو نفر تماس گرفتم، اخبار باز هم ضد و نقیض بود ولی خبر حاکی از شهادت، قویتر بود، به امید ساعات آینده و تکذیب خبر، از همه گروه ها خواستم که برای سلامتی ایشان، دعا کنن، لحظه به لحظه اخبار نگران کننده تر میشد، بالاخره نزدیک ساعت ۱۰ صبح بود که یکی از بچه ها زنگ زد و گفت دارن از سپاه میان که رسماً خبر شهادت را به خانواده بدن، با سرعت خودم را به منزلشون رسوندم و فضای بهت آلود اونجا را دیدم، تقریباً جزء اولین نفراتی بودم که اونجا میرفتم، درب منزلشون بودم که اکیپ اعزامی از سپاه هم رسید، دیگه صدای گریه و زاری، همه جا شنیده میشد. آری حاج عبدالکریم غوابش، یار و همرزم شهدای جنگ و پاسدار و جانباز، به آرزوی خود رسیده بود و دیروز، در مبارزه با تکفیریهای سوریه و در راه دفاع از حریم اهل بیت و حرم حضرت زینب سلام الله علیها، به فیض شهادت رسیده بود. ادامه مطلب »

ترخیص دختر ۳ ساله

امروز به حمدالله، رقیه خانم مرخص شد و هنگام ترخیصش بنده هم حاضر بودم و تا منزل پدر بزرگش رسوندمشون، روحیه اش خیلی خوب بود، البته بنده خدا چون تا حالا تجربه راه رفتن را نداشته، خیلی براش فرقی نمیکنه که تو گچ باشه یا آزاد. یه عکس هم مادرش ازش گرفته که براتون میذارم.

عمل با مساعدت خیرین، توسط پزشک بسیار حاذقی، انجام شد، اینها وسیله هستند و شفا دهنده کس دیگری است، در این ماه عزیز و شبهای با برکت، جهت ثمر بخش بودن این تلاشها، نیازمند دعای خیرتان هستیم.
ادامه مطلب »

انجام عمل جراحی

پس از مدتها انتظار، عمل جراحی رقیه خانم، دختر سه ساله روستایی، انجام شد، صبح، قبل از ساعت ۷ و طبق توصیه خودم، پدرش بهم زنگ زد، بنده خدا تو بیمارستان بود، گفته بودم که قبل از رسیدن به بیمارستان، خبرم کنه تا معطل نشن، اول صبح، خیابانها خلوتن و با سرعت، خودم را رسوندم به بیمارستان آریا، فیش واریز را گرفته بود، به صندوق بردم و مبلغ ۸ میلیون تومان، علی الحساب، کارت کشیدم، حدود نیم ساعتی پیششون بودم و بعد خداحافظی کردم و سفارش کردم که حتماً من را در جریان مراحل، قرار بدن، ساعت ۱۲ ظهر بود که پدر دختره تماس گرفت و خبر از اتمام عمل داد، البته قبلش خودم تماس گرفته بودم، اون موقع، هنوز تو اتاق عمل بوده، ساعت چهار بعد از ظهر، همراه خانم، جهت عیادت راهی بیمارستان شدیم، پارسال که دخترم عمل کرده بود، بیشتر از همه چیز، از عروسک خوشش می اومد، برای همین رفتیم بازار تا برای رقیه خانم، عروسک تهیه کنیم، اکثر مغازه ها توی این ساعت که هوا، فوق العاده گرمه، تعطیل بودن و به سختی عروسک پیدا کردیم، دیگه خیلی دیر شده بود و تقریباً ۵ دقیقه مونده به اتمام ملاقات، به بیمارستان رسیدیم، پدرش تا من را دید، از شوق و خوشحالی، من را بغل کرد و شروع به گریه کرد، بالای سر رقیه خانم رفتیم، تو خواب و گیجی بعد از بیهوشی بود، ناخودآگاه به یاد دخترم زهرا افتادم که پارسال و توی ۲۱ ماه مبارک، تو همین بیمارستان، عمل کرده بود، تو اتاق کودک دیگری هم عمل کرده بود، بالای سر او هم رفتم و از وضعش جویا شدم و براش آرزوی شفای عاجل کردم، دقایقی اونجا بودیم و بعدش، پدر دختره را به منزل یکی از اقوامش رسوندیم و خودمون، راهی منزل شدیم، قراره شب، خانم را ببرم پیش مادر بچه، که همراهش تو بیمارستان مونده و یه سری لوازمی را براش ببره.

از همه کسانی که تو این قضیه کمک کردن، تشکر میکنم و امیدوارم، کمکهای آنها، که موجب شادی خانواده ای شده، موجبات شادی قلب نازنین آقا و مولایمان حضرت حجت ابن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را فراهم کنه. از همه عزیزان، جهت شفای عاجل رقیه خانم، التماس دعا داریم. راستی میخواستم ازش عکس بگیرم، ولی خجالت کشیدم، ان شاءالله عکسهای روی پا ایستادنش را یه روز بگیرم و براتون بذارم.

مبلغ عمل دختر سه ساله تأمین شد

روزی که پست در خواست کمک برای عمل دختر سه ساله روستایی را نوشتم، واقعاً امیدی به تأثیر نداشتم، به تبلیغات چهره به چهره و مدد برخی از متمولین، و دوستانی که از نزدیک، بنده را میشناختن، دلگرمتر بودم تا به فضای مجازی، اما به کمک یکی از دوستان عزیز فعال در عرصه فضای مجازی، که چندین سال است با ایشان آشنایی دارم ولی تاکنون موفق به زیارتشان، از نزدیک نشده ام 😀 ، مطلب، در سایتهای پربازدیدی، لینک شد و مبالغی روزانه توسط، هم وطنانی که هیچ گونه آشنایی با بنده ندارند، واریز میشد، عزیزانی که بعضاً حتی نام و نشانی از خود ثبت نکرده اند، انصافاً خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، الحمد لله هستند افرادی که بدون اینکه مدرکی ازم بخوان، صادقانه، اعتماد کردند و آنچه در توانشان بود را تقدیم نمودند، بعضاً توی نظرات وبلاگم، یا طرق دیگر، از کمی مبلغ، عذر خواهی نمودند، مبلغ در نظر بلندشان کم بود، لکن کارشان بسیار بزرگ و ارزشمند بود، بعضی از دوستان، خیرین صاحب نامی را در شهر خودمان معرفی کردند و فقط ازم خواستند که نامه از فلان شخص یا فلان مقام، بیارم، با وجود اینکه میتونستم، این کار را بکنم، عرض کردم، هر کس خواست، میبرمش پیش رقیه سه ساله و خودش از نزدیک، کودک و درد و رنج پدر و مادرش را ببیند، نیازی نیست که فلانی و بهمانی تأیید یا رد نماید، هر که دارد سر همراهی ما بسم الله، دست سوی کسی که شک و تردید دارد، دراز نمیکنم. نیازمندان، در نزدیکی ما هستند، برویم و پیدایشان کنیم، گردی از چهره هایشان برداریم و غمی از دلشان بزداییم. که این کار ما قطعاً موجب شادی قلب نازنین امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، خواهد شد.

دعوتی در دار المومنین

شهرستان شوشتر، از قدیم به عنوان دارالمومنین معروف بوده است که انصافاً اسم با مسمایی است، همیشه شخصیتهای بزرگ علمی و معنوی در آن دیار سکونت داشته وبا وعظ و ارشاد مردم، زمینه رسوخ روح ایمان را در میان عموم اهل شهر، ایجاد کرده اند، با اینکه در سالهای اخیر و به خاطر مهاجرتهای بسیاری که انجام گرفته، بافت سنتی شهر دچار دگرگونی بسیاری شده، لکن هنوز آثار تدین و تقدس در آن شهر، مشهود است. امروز باتفاق حضرت آیت الله سید طیب موسوی و عده ای از طلاب، در منزل یکی از طلاب مدرسه، که ساکن شوشتر هستند، دعوت بودیم، ادامه مطلب »

دختر ۳ ساله

در ایام نوروز امسال، و تو پستهای قبلی به عرضتون رسوندم که باتفاق تعدادی از طلاب، جهت فعالیتهای عمرانی، به روستایی از توابع هویزه، رفتیم، در حاشیه این کار جهادی، به تعدادی از خانواده های مستمند این روستا سری زدیم و از طرف ستاد اردوهای جهادی، هدایایی تقدیمشون شد. یکی از خانواده ها، یه دختر ۳ ساله دارن که تا کنون تجربه ایستادن روی پاهاش را نداشته، سه بار هم عمل شده ولی هیچ اثری نداشته، وضعیت رقت باری داشت، مادرش مدام گرفتارش بود و تر و خشکش میکرد، از ظاهر دختره و سرزده رفتنمون معلوم بود که خیلی بهش میرسن، پدر دختر هم از ناحیه دو دست، ناراحتی داشت و شغل خاصی نداشت، فقیر و بی پول با یک دختر علیل، بهشون قول دادم که نهایت سعیم را بکنم و یه نوبت براشون بگیرم پیش آقای دکتر مولوی، دکتری که دخترم را عمل کرد و به لطف خدا، مشکلش، که میرفت به لنگی دائم و یا حتی زمین گیری منجر بشه را علاج کرد، خیلیها را هم تو این مدت دیدم که مشکلات حادتری داشتن و با عملهای این پزشک متعهد و خدوم، به زندگی عادی برگشتن، نوبت گرفتن پیش ایشان، واقعاً سخته و معمولاً بیمار جدید قبول نمیکنن، منشی هم خیلی قاطع جواب نه میده، البته واقعاً حق دارن، ازدحام زیادی هست و دکتر، بیش از شصت سال سن داره، بیمار هست و چند وقت پیش عملی داشت و حدود دو ماه به اهواز نیومد، اون روزی که نوبت معاینه زهرا خانم بود را اگر یادتون هست، گفتم که تأخیر زیاد در رادیولوژی، سبب شد که به دکتر نرسم و نشون دادن عکس، به روز بعد موکول شد، وقت مراجعه هم منشی سرش خلوت بود و بنده از فرصت استفاده کردم و موضوع اون دختر ۳ ساله را پیش کشیدم، موافقت کرد که هنگام مراجعه، مدارک پزشکی اون دختر را هم به دکتر نشون بدم، زنگ زدم به رییس شورای روستای مورد نظر و ازش خواستم هر طور بشه، مدارک اون بچه را تا فردا به دستم برسونن، اگر هم نمیتونن، خودم برم روستا و ازشون بگیرم. فردای اون روز، پدر و مادر و دخترشان، به همراه مدارک، قبل از ساعت مقرر، در مطب حاضر بودند، بنده جزء اولین نفراتی بودم که رفتم پیش دکتر، روز تولد امیرالمومنین علیه السلام بود، دکتر، بسیار خونسرد و با حوصله، عکس زهرا را بررسی کرد و خبر از بهبود کاملش داد که قبلاً به عرضتان رسانده بودم، پس از آن ازش اجازه خواستم و مدارک دختر روستایی را بهش نشون دادم، فرمودن که شماره تماس خودتان را بنویسید و مدارک را تحویل منشی دهید، پس از بررسی دقیق توسط خودم و همکاران، با شما تماس میگیرم، مطمئنم که خوب نتونستم و اساساً از مشکل اصلی اون دختر اطلاعی نداشتم تا بتونم خوب توضیح بدم. پیام دکتر را به منشی رسوندم، ایشان لطف کردن و فرمودن که بگذارید، دکتر خود بیمار را از نزدیک ببیند، من دیگه کارم تموم شده بود و خداحافظی کردم، میخواستم که هزینه ویزیت را بپردازم که منشی قبول نکرد و رایگان فرستادشون پیش دکتر. سفارشات لازم را به پدر دختر کردم و گفتم که اگر موعد عمل را مشخص کرد، بدون چون و چرا، بپذیرد. ساعتی بعد، از روستا، تماس گرفتند و از بارقه امیدی که بوجود آمده بود، خبر دادند، از شادی پدر و مادر دختره میگفت و اینکه دکتر برای تیرماه امسال، نوبت عمل داده، هزینه را هم حدودی بین ۶ الی ۷ میلیون برآورد کرد، تعدای از دوستان و اهالی روستا، بسیج شدند که هر طور شده، هزینه عمل را جور کنند و ان شاء الله رقیه خانم سه ساله، یه روزی بتونه مثل سایر همسن و سالهاش روی دو پای کوچکش بایسته و بازی کنه و شادی را به منزل بیاره. در این راستا نیازمند یاری مادی و معنوی شما عزیزان هستیم، ان شاء الله، برای سلامتی و شفای این کودک معصوم دعا نمایید و بالخصوص که ماه مبارک رمضان و لیالی قدر را در پیش داریم، کسانی هم که تمکن مالی دارند، میتوانند در این امر خیر مشارکت نمایند.

جهت پرداخت آنلاین، کلیک کنید.

دعوتی متفاوت

همونطور که در پست قبلی گفتم، دیروز نوبت معاینه زهرا خانم بود، عکسی را که دکتر نوشته بود، به علت تأخیر زیاد، موفق نشدم به دکتر نشون بدم، امروز داشتم میرفتم بیمارستان که موبایلم زنگ زد، یکی از دوستان دوره جوانی بود، آقای دکتر … بعد از سلام و علیک، گفت میخوام دعوتت کنم، میای؟ پرسیدم برای چه وقتی؟ فرمودن برای الآن، البته برای رفتن به شهر شوشتر و سپس، صرف شام در آن شهر، من که خیلی گرفتار بودم و نوبت دکتر زهرا هم معلوم نبود کی برسه و بعدش قرار بود بچه ها را ببرم منزل پدر عیال، مراسم میلاد امیرالمومنین در مسجد هم بود و نمیشد مسجد بدون جماعت باشه. از طرفی هم دیداری تازه میشد با چندتا دوست قدیمی، قضیه نوبت دکتر را گفتم، بعدش مسأله خانواده را مطرح کردم، بنده خدا گفت تا موارد بیشتر نشدن، من قطع کنم، قرار گذاشتیم که یک ساعت دیگه و بعد از نشون دادن عکس به دکتر، خانواده را ببرم منزل پدرشون، مقصد، تو مسیر دوستان بود و قرار ملاقات گذاشته شد. ماشین را تو منزل پدر عیال گذاشتم و سر قرار رفتم، سوار ماشین آقای دکتر شدم و به سوی شوشتر به راه افتادیم، تو مسیر متوجه مناسبت دعوتی شدم، آقای دکتر تازگیا یه تخصصی را گرفته و به همین مناسبت، یادی از دوستان قدیم کرده. البته این دکتر ما پزشک نیست، دوستان نوبت نخوان بگیرن، داروساز هستند. 😀 نماز مسجد را هم تو مسیر، همانگ کردم و یکی از دوستان، زحمتش را کشید، مراسم هم طبق قرار قبلی، برگزار شد. متأسفانه این دوستان قدیمی بنده، خیلی اهل عکس نیستند و از این دیدارها و شام و مخلفاتش، عکسی گرفته نشد، من هم که اهلش هستم، به خاطر عجله، دوربین باخودم نبردم، گوشیهای دوستان هم کیفیت عکاسی مناسبی نداشتن، البته به جر گوشی آقای دکتر که اون هم شارژش تموم شده بود. 😀