بایگانی نویسنده: صادق

عمامه گذاری طلاب

دیشب، چند نفر از طلاب عزیزی که افتخار داشتم از اول پذیرش در حوزه، در خدمتشون باشم و امسال هم که پایه ششم حوزه هستن، کلاسی را در خدمتشون بودم، مفتخر به ملبس شدن به لباس مقدس روحانیت شدند، قرار بود در مراسم عمامه گذاری اونها شرکت کنم اما متاسفانه به عللی نتونستم شرکت کنم، امروز بعد از کلاس، چندتا عکس یادگاری گرفتیم که البته یکیشون را تقدیم میکنم. 😀 ادامه مطلب »

سالن قارچ

یکی از دوستان خوب و قدیمی از پارسال رفته بود تو کار پرورش قارچ و ماهی و …، امسال یه سالن نسبتاً بزرگ قارچ زده خارج شهر، گاه گاهی و تو تعطیلات همراهش میرم و اگه کمکی ازم بر بیاد انجام میدم و حد اقلش بعضی وقتا که با ماشین خودم میرم، چای آتشی براشون درست میکنم. امروز، بعد از برگشت از صحرا، البته شب شده بود دیگه، چون تا نماز بیرون بودیم و ناهار را وقتی خوردیم که جای شام را هم میگرفت، همراه علی یه سری به سالن قارچ زدم. البته شام را هم با دوستان دست دست کردم. 😀 ادامه مطلب »

آذر ماه

آذر ماه را خیلی دوست دارم، البته تموم شدنش را دوست ندارم، چون دیگه پاییز تموم میشه و زمستون مثل برق و باد میاد و میره و دوباره فصل دلگیر بهار و بعدش تابستون گرم و سوزان میاد، تو آذر هم مثل دو ماه قبلش، تقریباً هر هفته میریم بیرون، گرچه اگه بارندگی باشه، برنامه تعطیل میشه اما کلاً ماه پر رفت و آمدی هست برام.

امروز هوا سرد بود و نمیشد صبح، بچه ها را بیرون ببرم، بعد از ظهر و برای صرف ناهار رفتیم، وقت غروب آفتاب و اذان مغرب تو این فصل خیلی زود میرسه، نماز را سعی میکنم، در فضای آزاد بخونم، مسجد هم تقریباً میدونن که شبهای جمعه، ممکنه نباشم، بحمد الله تعداد طلاب، تو مسجد هم کم نیست و همیشه کسی برای اقامه جماعت پیدا میشه.

امروز جامون جدید بود و غذامون. 😀 تقسیم کار هم طبق معمول، آتش و چایی با من، بچه داری با علی، بقیه کارها هم با بقیه. تصاویر را ببینید. ادامه مطلب »

خرابی ماشین

دیروز حدودای ساعت ۲ بعد از ظهر کاری داشتم حوالی منطقه گلستان اهواز، کارم که تمام شد خانم گفت که امروز به مناسبت ۲۸ صفر، خواهرش شله زرد نذری داره، خونه شون هم همون طرفا بود، زنگ زدیم و پس از اطمینان از وجود شله زرد، رفتیم منزلشون، دقیقاً جلوی درب منزلشون کلاچ ماشین قطع شد و دیگه ممکن نبود برگردم، جمعه و ۲۸ صفر، دیگه اصلاً امیدی به پیدا کردن تعمیرگاه نبود، خود همریشم یه تعمیرگاه دارن که البته تعمیرکار اونجا کار میکنه، زنگ زد به تعمیرکار و تا بیاد، توفیق اجباری شد که خونه شون ناهار را هم بخوریم 😀 تعمیرکار اومد و گفت که الان کاری نمیشه کرد و باید بمونه، بعد از ظهر وعده داشتم برم جایی کاری قرار بود انجام بدم، بعد ناهار بنده خدا، ما را با ماشین خودش رسوند، وقتی رسیدیم، دوستانی که باهاشون قرار داشتم، درب منزل، منتظرم بودن.

امروز که بین التعطیلین بود، درسهای صبح برقرار بود و یکی از درسهای بعد از ظهر تعطیل بود و الا واقعاً برای رفتن به دو محل نسبتاً دور از هم، دچار مشکل میشدم، پسرم را گفتم و ۱۰ دقیقه قبل از درس اومد دنبالم و با موتور من را رسوند تا درس تعطیل نشه، طلبه ها را گفتم دعاتون ناقص مستجاب شده و کلاس در آستانه تعطیلی رفت. 😀 بعد از اتمام هم، نماز مغرب و عشاء را تو حوزه خوندم و پسرم اومد دنبالم و من را برد درب تعمیرگاه مورد نظر، قبلش تماس گرفته بودن و اعلام کرده بودن که ماشین آماده است. سر حساب و کتاب فهمیدم که پول ناهار و شله زرد هم حساب شده. 😀 خلاصه دویست هزار تومان پیاده شدیم. 🙁

کمک به زلزله زدگان

جمعی از بچه های خوب و فعال حصیرآباد، به صورت خودجوش و طی فراخوانهای متعدد در شبکه های اجتماعی، مقدار معتنابهی از لوازم مورد نیاز هموطنان زلزله زده غرب کشور را تهیه کرده و امشب با خودروهای شخصی خود، راهی مناطق آسیب دیده شدند، خود قبول زحمت و رفتن به استان کرمانشاه، جهاد و کار مضاعفی است که این عزیزان انجام داده و راهی شده اند. نکته ای که تو این روزها شاهدش بودم این است که اکثراً دوست دارن خودشون برن و کمکها را برسونن به نیازمندان، این یک چیز مثبت و خوبی هست اما متاسفانه، اکثراً ناشی از عدم اعتماد به دستگاه های مسئول در این بخش هست، یعنی مطمئن نیستن که کمکشون به افراد و جهت مورد نظر میرسه یا نه، این هم ناشی از تخلفات گسترده است که نقل میشه، حالا راست و دروغش را نمیدونم ولی جا داره مسئولین امر یه فکری برای جلب اعتماد مردم بکنن و الا خدای نکرده در موارد مشابه، ممکنه کمکها خیلی کم و کمتر بشه. ادامه مطلب »

برنامه یهویی

امروز و بعد از دیدن اسبها، یهویی و با درخواست زهرا خانم، تصمیم گرفتیم بریم بیرون ناهار را بخوریم، ناهار آماده بود، زنگ زدم منزل و ملت همیشه در صحنه هم آماده شدن، زنگ زدم علی و بعد قبل از رسیدن به خونه، رفتم دنبالش، اون هم آماده بود و به خونه که رسیدیم خیلی معطل نشدیم، همه چیز فراهم بود و فقط تو ماشین گذاشتیمشون و راهی شدیم. لبو و شلغم هم بود که آثارش تو صورت بعضیا مشاهده میشه. 😀 گزارش تصویری را ملاحظه بفرمایید. ادامه مطلب »

اسب اصیل

یکی از دوستان، چند رأس اسب اصیل عربی داره و خیلی وقت هست که ازم خواسته یه روز برم پیشش و با بچه ها، احیاناً یه اسب سواری هم بکنیم، اواسط هفته قبل با ایشان هماهنگ کردم که پنج شنبه خدمتشون برسم، امروز صبح نشد برم خدمتشون، البته خودشون هم تشریف نداشتند، ظهر بعد از نماز موفق شدم و همراه زهرا خانم، سری بهشون زدم، زهرا که حسابی از اسبها ترسید و ئشت سرم قایم میشد، اونجا مرغ و غاز هم بود ولی هیچ کدام زهرا را جذب نکردن و اصرار داشت سریع برگردیم، در مجموع حدود نیم ساعت اونجا بودم. ادامه مطلب »

تولد زهرا

امروز پنجمین سالروز تولد زهرا خانم هست، از یکی دو روز قبل همه در تکاپوی برگزاری جشن مختصری بودن، خودش هم منتظر بوده، اما نمیدونه تولدش کی هست، تا حالا شاید بیش از ۲۰ جشن تولد براش گرفته شده 😀 علاقه خاصی به تولد داره و هر چند وقت یک بار هوس میکنه جشن تولد بگیره، وقتی بهش میگیم که این مراسم سالی یک بار و در روز تولد برگزار میشه، میگه که الکی باشه و فقط کیک بگیرید. 😀 چون کسی دلش نمیاد ناراحتش کنه، یک کیک مختصر یا خریده میشه و یا تو خونه میپزن و جشن تولد براش میگیرن. 😀 ادامه مطلب »

ناهار در وقت شام

امروز تقریباً یهویی و به پیشنهاد زهرا خانم برای صرف ناهاری که نزدیک وقت شام شد به جای مورد نظر زهرا رفتیم، علت تاخیر یهویی بودن و دیر آماده شدن غذا بود. اونجا یکم اوضاع خوب نبود و زود هوا تاریک شد، عکاس ما هم یادش رفت فلاش را روشن کنه، 😀 عکسهای تار و تاریکی گرفته شده که فقط دوتا قابلیت انتشار را دارن.
ادامه مطلب »

فوق برنامه

این هفته به مناسبت نزدیک شدن شدن به اربعین حسینی درسها تعطیل شدند، اکثراً رفتند و جا مونده ها به کارهای روزمره مشغولن، من هم مشغول کارهای عقب افتاده و متفرقه شدم. امروز هم به خاطر علی و خارج از برنامه همیشگی، اول صبح جهت صرف صبحانه، راهی مکان تقریباً همیشگی شدیم. این هم گزارش تصویری. ادامه مطلب »