بایگانی نویسنده: صادق

دعوتی در دار المومنین

شهرستان شوشتر، از قدیم به عنوان دارالمومنین معروف بوده است که انصافاً اسم با مسمایی است، همیشه شخصیتهای بزرگ علمی و معنوی در آن دیار سکونت داشته وبا وعظ و ارشاد مردم، زمینه رسوخ روح ایمان را در میان عموم اهل شهر، ایجاد کرده اند، با اینکه در سالهای اخیر و به خاطر مهاجرتهای بسیاری که انجام گرفته، بافت سنتی شهر دچار دگرگونی بسیاری شده، لکن هنوز آثار تدین و تقدس در آن شهر، مشهود است. امروز باتفاق حضرت آیت الله سید طیب موسوی و عده ای از طلاب، در منزل یکی از طلاب مدرسه، که ساکن شوشتر هستند، دعوت بودیم، ادامه مطلب »

دختر ۳ ساله

در ایام نوروز امسال، و تو پستهای قبلی به عرضتون رسوندم که باتفاق تعدادی از طلاب، جهت فعالیتهای عمرانی، به روستایی از توابع هویزه، رفتیم، در حاشیه این کار جهادی، به تعدادی از خانواده های مستمند این روستا سری زدیم و از طرف ستاد اردوهای جهادی، هدایایی تقدیمشون شد. یکی از خانواده ها، یه دختر ۳ ساله دارن که تا کنون تجربه ایستادن روی پاهاش را نداشته، سه بار هم عمل شده ولی هیچ اثری نداشته، وضعیت رقت باری داشت، مادرش مدام گرفتارش بود و تر و خشکش میکرد، از ظاهر دختره و سرزده رفتنمون معلوم بود که خیلی بهش میرسن، پدر دختر هم از ناحیه دو دست، ناراحتی داشت و شغل خاصی نداشت، فقیر و بی پول با یک دختر علیل، بهشون قول دادم که نهایت سعیم را بکنم و یه نوبت براشون بگیرم پیش آقای دکتر مولوی، دکتری که دخترم را عمل کرد و به لطف خدا، مشکلش، که میرفت به لنگی دائم و یا حتی زمین گیری منجر بشه را علاج کرد، خیلیها را هم تو این مدت دیدم که مشکلات حادتری داشتن و با عملهای این پزشک متعهد و خدوم، به زندگی عادی برگشتن، نوبت گرفتن پیش ایشان، واقعاً سخته و معمولاً بیمار جدید قبول نمیکنن، منشی هم خیلی قاطع جواب نه میده، البته واقعاً حق دارن، ازدحام زیادی هست و دکتر، بیش از شصت سال سن داره، بیمار هست و چند وقت پیش عملی داشت و حدود دو ماه به اهواز نیومد، اون روزی که نوبت معاینه زهرا خانم بود را اگر یادتون هست، گفتم که تأخیر زیاد در رادیولوژی، سبب شد که به دکتر نرسم و نشون دادن عکس، به روز بعد موکول شد، وقت مراجعه هم منشی سرش خلوت بود و بنده از فرصت استفاده کردم و موضوع اون دختر ۳ ساله را پیش کشیدم، موافقت کرد که هنگام مراجعه، مدارک پزشکی اون دختر را هم به دکتر نشون بدم، زنگ زدم به رییس شورای روستای مورد نظر و ازش خواستم هر طور بشه، مدارک اون بچه را تا فردا به دستم برسونن، اگر هم نمیتونن، خودم برم روستا و ازشون بگیرم. فردای اون روز، پدر و مادر و دخترشان، به همراه مدارک، قبل از ساعت مقرر، در مطب حاضر بودند، بنده جزء اولین نفراتی بودم که رفتم پیش دکتر، روز تولد امیرالمومنین علیه السلام بود، دکتر، بسیار خونسرد و با حوصله، عکس زهرا را بررسی کرد و خبر از بهبود کاملش داد که قبلاً به عرضتان رسانده بودم، پس از آن ازش اجازه خواستم و مدارک دختر روستایی را بهش نشون دادم، فرمودن که شماره تماس خودتان را بنویسید و مدارک را تحویل منشی دهید، پس از بررسی دقیق توسط خودم و همکاران، با شما تماس میگیرم، مطمئنم که خوب نتونستم و اساساً از مشکل اصلی اون دختر اطلاعی نداشتم تا بتونم خوب توضیح بدم. پیام دکتر را به منشی رسوندم، ایشان لطف کردن و فرمودن که بگذارید، دکتر خود بیمار را از نزدیک ببیند، من دیگه کارم تموم شده بود و خداحافظی کردم، میخواستم که هزینه ویزیت را بپردازم که منشی قبول نکرد و رایگان فرستادشون پیش دکتر. سفارشات لازم را به پدر دختر کردم و گفتم که اگر موعد عمل را مشخص کرد، بدون چون و چرا، بپذیرد. ساعتی بعد، از روستا، تماس گرفتند و از بارقه امیدی که بوجود آمده بود، خبر دادند، از شادی پدر و مادر دختره میگفت و اینکه دکتر برای تیرماه امسال، نوبت عمل داده، هزینه را هم حدودی بین ۶ الی ۷ میلیون برآورد کرد، تعدای از دوستان و اهالی روستا، بسیج شدند که هر طور شده، هزینه عمل را جور کنند و ان شاء الله رقیه خانم سه ساله، یه روزی بتونه مثل سایر همسن و سالهاش روی دو پای کوچکش بایسته و بازی کنه و شادی را به منزل بیاره. در این راستا نیازمند یاری مادی و معنوی شما عزیزان هستیم، ان شاء الله، برای سلامتی و شفای این کودک معصوم دعا نمایید و بالخصوص که ماه مبارک رمضان و لیالی قدر را در پیش داریم، کسانی هم که تمکن مالی دارند، میتوانند در این امر خیر مشارکت نمایند.

جهت پرداخت آنلاین، کلیک کنید.

دعوتی متفاوت

همونطور که در پست قبلی گفتم، دیروز نوبت معاینه زهرا خانم بود، عکسی را که دکتر نوشته بود، به علت تأخیر زیاد، موفق نشدم به دکتر نشون بدم، امروز داشتم میرفتم بیمارستان که موبایلم زنگ زد، یکی از دوستان دوره جوانی بود، آقای دکتر … بعد از سلام و علیک، گفت میخوام دعوتت کنم، میای؟ پرسیدم برای چه وقتی؟ فرمودن برای الآن، البته برای رفتن به شهر شوشتر و سپس، صرف شام در آن شهر، من که خیلی گرفتار بودم و نوبت دکتر زهرا هم معلوم نبود کی برسه و بعدش قرار بود بچه ها را ببرم منزل پدر عیال، مراسم میلاد امیرالمومنین در مسجد هم بود و نمیشد مسجد بدون جماعت باشه. از طرفی هم دیداری تازه میشد با چندتا دوست قدیمی، قضیه نوبت دکتر را گفتم، بعدش مسأله خانواده را مطرح کردم، بنده خدا گفت تا موارد بیشتر نشدن، من قطع کنم، قرار گذاشتیم که یک ساعت دیگه و بعد از نشون دادن عکس به دکتر، خانواده را ببرم منزل پدرشون، مقصد، تو مسیر دوستان بود و قرار ملاقات گذاشته شد. ماشین را تو منزل پدر عیال گذاشتم و سر قرار رفتم، سوار ماشین آقای دکتر شدم و به سوی شوشتر به راه افتادیم، تو مسیر متوجه مناسبت دعوتی شدم، آقای دکتر تازگیا یه تخصصی را گرفته و به همین مناسبت، یادی از دوستان قدیم کرده. البته این دکتر ما پزشک نیست، دوستان نوبت نخوان بگیرن، داروساز هستند. 😀 نماز مسجد را هم تو مسیر، همانگ کردم و یکی از دوستان، زحمتش را کشید، مراسم هم طبق قرار قبلی، برگزار شد. متأسفانه این دوستان قدیمی بنده، خیلی اهل عکس نیستند و از این دیدارها و شام و مخلفاتش، عکسی گرفته نشد، من هم که اهلش هستم، به خاطر عجله، دوربین باخودم نبردم، گوشیهای دوستان هم کیفیت عکاسی مناسبی نداشتن، البته به جر گوشی آقای دکتر که اون هم شارژش تموم شده بود. 😀

وضعیت زهرا

پارسال تو چنین روزایی بود که غم سنگینی بر فضای خانه ما حاکم شده بود، قضیه تشخیص در رفتگی لگن زهرا خانم و لزوم عمل جراحی ایشان، همه را محزون کرده بود، شاید بعضیا بگن یه عمل جراحی که دیگه اینقدر ناراحتی و غصه نداره، اما عملی که گچ گرفتن کامل هر دوپای یک طفل نوپا را در پی داشته باشه، میتونه واقعاً فاجعه دردناکی باشه، قضیه با تمام سختی و گرفتاری، به پایان رسید و علائم بهبودی زهرا خانم از یکی دو ماه بعد از باز کردن گچ، ظاهر شد و روز به روز بیشتر شد، ابتدا هر ماه و سپس هر دو ماه و اخیراً هر سه ماه یک بار به دکتر مراجعه میکنیم و از محل عمل عکس میگیره، آخرین موردش، دیروز بوده، با توجه به اینکه روز جمعه بوده، تو بخش رادیولوژی یک نفر بیشتر نبود، اون هم از نوع بد عنق و عصا قورت داده که کلی ملت را معطل خودش کرده بود، طبق معمول هم مردم، جز صبر کاری نمیتونستن بکنن، جایی که نیست تا مراجعه کنن و مثلاً شکایتش کنن، تازه اگر خدای نکرده، مرتکب این اشتباه بشن و شکایتی کنن، ممکنه اصلاً مجبور بشن، قید عکس گرفتن، توی بیمارستان مثلاً خصوصی و گران قیمت آریا را بزنن، به هر حال کار یک ساعتی طول کشید و وقتی عکس را بردم که نشون پزشک بدم، ایشان تشریف برده بودن، منشی گفت که فردا اول وقت بیا، برو پیش پزشک. اینجا بود که حس فرصت طلبی بنده گل کرد و یه جریانی را که تو یه پست جداگانه ای خواهم گفت، با منشی مطرح کردم و موافقتش را جلب نمودم. 😀
امروز رفتم خدمت دکتر، جزء نفرات اول بودم و شاید هم اولین نفر، دکتر خیلی سر حال بود و کلی برام توضیح داد و روند بهبودی را بسیار رضایت بخش عنوان کرد، برای پای راست که دچار لغزندگی بوده و احتمال عمل جراحی مجدد داشت، هم ازش سوال کردم و ازش پرسیدم که چه موقع میشه نتیجه قطغی در باره نیاز یا عدم نیاز به عمل را اعلام کرد، دوباره عکس را ازم گرفت و با دقت نگاه کرد و گفت، همین الان میشه گفت که ایشان دیگه به عمل نیاز نداره و بحمد الله، کاملاً خوب شده اما شما احتیاطاً هر ۳ ماه یک بار مراجعه کنید و تاریخ مراجعه بعدی را روز جمعه، ۱۶ مرداد ماه ۹۴ اعلام کرد. من که دیدم آقای دکتر خیلی سرحاله، موضوعی را که دیروز با منشی مطرح کرده بودم را پیش کشیدم که ان شاء الله به زودی در موردش، پستی منتشر خواهم کرد.
از تمام دوستان و آشنایانی که با دعای خیر و خالصانه خود، سبب شدند که دیگه نیازی به عمل نباشد، کمال تشکر و قدردانی را دارم.

دعوت پر حادثه

امروز، منزل یکی از طلاب، برای ناهار دعوت بودیم، از چند روز قبل، به افراد، اطلاع رسانی شده بود و امروز، روز موعود بود، مقصد، شهر رامشیر در حدود ۱۰۰ کیلومتری اهواز است. در قالب ۳ خودرو سواری، عازم محل مورد نظر شدیم، ماشین ما به علت تاخیر بنده، ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه، حرکت کرد، این در حالی است که دو ماشین دیگر، بعد از ما حرکت کردند و معلوم شد که تاخیر آنها، از بنده بیشتر بوده. یکی از ماشینها که متعلق به یکی از کارکنان مدرسه بوده، حدود ۲۰ کیلومتری اهواز دچار آتش سوزی میگردد، خود صاحب ماشین، شخصی است همه فن حریف، طی تماسی با یکی از دوستان، در اهواز، وسایل مورد نظر را سفارش میدهد، بنده خدایی که قرار بود، وسیله بیاره، توی مسیر، تصادف میکنه و معطلی آنها بیشتر میشه، بالاخره ماشین سوخته با بیش از دو ساعت تاخیر، به ما پیوست، رسیدن ما، وقت اذان ظهر بود و پس از خواندن نماز ظهر و عصر، در مسجد امام خمینی رامشیر، به منزل میزبان رفته و پس از ناهار و حواشی آن، حدود ساعت ۵ بعد از ظهر، به اطراف شهر، البته در مسیر برگشت و در جاده اهواز، در کنار سدی، همراه دوستان، شنای مختصری کردیم و لحظات شاد و مفرخی را سپری نمودیم.

نامه محبت آمیز!!!

 امروز تو واتساپ پیامهای عجیبی برام اومده، از کسی که خوب میشناختمش، خیلی وقته کسی اینجوری من را مورد محبت قرار نداده. 😀 گفتم که جهت تنویر افکار عمومی، پیامها را منتشر کنم، شاید زبان حال بعضی دیگه از دوستان باشه و با دیدن این پیام، دلشون خنک بشه و شاید خودشون هم تصمیم بگیرن، یه چنین پیامهایی برام بفرستن. ادامه مطلب »

توهم سرقت منزل

امروز طبق معمول، وقت اذان صبح به قصد اقامه جماعت، از منزل خارج شدم، معمولا هر روز از درب کوچک منزل خارج میشم، امروز برخلاف معمول، از درب ماشین رو خارج شدم. برای برگشت، کلید انداختم تو درب کوچکی که معمولا از اون تردد داشتم و غیر از اون کلیدی ندارم، با کمال تعجب دیدم که چفت پشت در بسته شده، من که خیال میکردم از همین در خارج شده بودم، مطمئن شدم که اتفاق بدی داره میفته، یه لحظه بچه ها را تصور کردم که اسیر دزد شدن، وسایل تو اتاقم را دونه دونه، از ذهن میگذروندم، اینطور تو ذهنم اومده که دزده میدونه من این ساعت برمیگردم و به خاطر تکمیل سرقت و سپس فرار از پشت بام، چفت در را زده، هر چه در زدم و فریاد کردم، فایده ای نداشت، خواستم همسایه ها را خبر کنم که نمیدونم چطوری متوقف شدم، خواستم حوزه را با خبر کنم، ترسیدم دزده از در بیات بیرون، موبایل هم با خودم نبرده بودم که حداقل زنگی بزنم، کارگری از خیابان رد میشد و به کمکم اومد، بالای در رفت و گفت که وسایل تو حیاط به هم ریخته و احتمالا کار دزده هست، من هم همین احتمال را قبلش که از در، بالا رفته بودم، دادم. خلاصه دونفری افتادیم به جون در و میخواستیم مثل پلیسها در را باز کنیم، یه دفعه در باز شد و خانم با وحشت گفت چه خبره چی شده؟ من گفتم سالمید؟ گفت مگه چی شده؟ خواب بودیم، گفتم حیاط به هم ریخته است و احتمالا یکی تو منزل بوده، گفت این وسایل را خودم دیشب آخر وقت به هم ریختم، وارد اتاق شدم و وسایل ارزشمند را را چک کردم، چیزی کم نشده بود، بیرون رفتم و از کارگر کمک کننده تشکر کردم و گفتم که احتمالا با شنیدن صدا، دزده از طریق پشت بام، فرار کرده، چند دقیقه بعد خانم اومد تو اتاق و گفت دیشب دخترمون دیر وقت و به خیال اینکه من از این در بیرون میرم، چفت در را بسته، اون هم به خاطر مثلا حفاظت از پدرش که تنها تو حیاط پایین خوابیده بود. 😀

معرفی افزونه

یه امکانی هست تو وردپرس، بخش تنظیمات، در قسمت، نوشتن، ارسال از ایمیل، اونجا هیچ توضیح خاصی برای فعال کردنش نداده، فقط گفته که ایمیلهای رسیده به این صندوق پستی، مستقیم و به عنوان پست نوشته شده، توی سایت، منتشر میشوند، من هم که عاشق یه همچین چیزی هستم، خیلی با اون بخش ور رفتم ولی اصلاً کار نمیکرد، بعد از کلی جستجو و سوال از متخصصین فن، بالاخره خودم و با کمک حاج گوگل پیداش کردم، تو سایت رسمی وردپرس البته به زبان انگلیسی، توضیح داده شده و گفته که باید وردپرس، تنظیم بشه و کدی توی قالب مورد استفاده قرار داده بشه، طبیعتاً این کار از هر کسی بر نمی آید و خیلیها، افزونه ای که این کار را بکنه، ترجیح میدن، البیته خود سایت هم تأکید کرده که بهترین راه، استفاده از پلاگین هست و در نسخه های بعدی وردپرس، این امکان، برداشته میشود و فقط از طریق پلاگین، قابل انجام خواهد شد. توی سایت سه تا پلاگین معرفی کرده و بنده تست کردم، بهترینشون Postie Plugin هست که میتونید نصب کنید و به راحتی تنظیم نمایید، پس از نصب، برای انتشار مطالب فقط کافی است، ایمیلی به آدرس تعریف شده در پلاگین، ارسال کنید. طبق تنظیمات مورد نظر شما، ایمیل، چک شده و مطلب، منتشر خواهد شد. لذا نوشتن پست در سایت، به سادگی ارسال یک ایمیل خواهد شد.

دعوت در روستا

پس از جریان اردوی جهادی و آشنایی با بعضی اقوام در روستا، دیشب تنها فرد ساکن روستا بهم زنگ زد و برای ناهار امروز دعوتم کرد و بسیار تأکید بر حضورم داشت، پسر عمویم را هم دعوت کرده بود، پسر عمویی که من معمولا با ایشان، جایی نمیرم. 😀 البته نه اینکه باهاش مشکلی داشته باشم، بلکه یه مشکل عمومی با بعضی اقوام دارم، و تقریباً با کسی به دعوتی نمیرم و معمولاً خودم تنهایی با ماشینم میرم، بندگان خدا، اگر برای ناهار مثلاً دعوت باشن، خیلی دیر اگر برن ساعت ۹ صبح میرن و برای شام ساعت ۳ الی ۴ بعد از ظهر میرن و ادامه مطلب »

سیزده بدر

از وقتی که یادمه، هیچ عقیده ای به سیزده بدر و گشت و گذار اون روز نداشتم، البته خیلی اهل بیرون رفتن هستم و شاید هر یکی دو هفته، یه سیزده بدری داشته باشیم، اما بالخصوص روز سیزده فروردین، جایی نمبریم، امسال و برای اولین بار، یه اردوی جهادی، از طرف حوزه برگزار شد که روز دوازدهم و سیزدهم فروردین بود. روستایی از روستاهای هویزه، مقصد ما بود، نگرانی از شرایط فرهنگی و اعتقادی آنجا، یک طرف، پیش بینیهای هواشناسی هم طرف دیگر، روز چهار شنبه دوازدهم فروردین، وزش باد و گرد و خاک و برای روز سیزدهم رگبار و رعد و برق پیش بینی شده بوده که طبق معمول، برعکس در آمد 😀 روز دوازدهم، وزش بادی ملایم، تمام حشرات مزاحم را دور کرد و سبب خنکی محسوس هوا شد، این شرایط در روز سیزده فروردین، بهتر شده بود و یک روز خنک و شاد و مفرحی بود، اهالی روستا هم مردمی خونگرم و با محبت بودند به گونه ای که ما را شرمنده احسان خود کردند. مأموریت ما ساختن دیواری برای مدرسه روستا بود، مدرسه کامل ساخته شده ولی زنگ تفریح، بچه ها توی فضای آزاد رها میشدند و مدرسه فاقد حیاط میباشد، خطرات حیوانات و جاده، همیشه آنها را تهدید میکرد که با ساختن آن دیوار، مدرسه، مکان امنی برای دانش آموزان میشد. ادامه مطلب »