شهید کریم مراقی

دیروز و پس از هماهنگیهایی، قرار شد که امروز صبح با سه نفر از دوستان، راهی روستایی در اطراف اهواز بشیم، روستایی که من تا حالا نرفتم و راهش را هم بلد نیستم، هدف از رفتن هم، بررسی موقعیت زمینهای یکی از همراهان که اصالتاً اهل اونجاست، بوده. احیاناً برای مشارکت در طرح تولید قارچ و یا …، توسط دوست کار آفرین و رزمنده دفاع مقدس، آقای عظیم زاده، هماهنگیها انجام شد و مقرر شد که با ماشین من بریم، دیشب و یهویی دردی در تمام عضلاتم احساس کردم که حکایت از شروع تب و سرماخوردگی میکرد، درد لحظه به لحظه بیشتر میشد و هر طور بود سعی کردم بخوابم که صبح بتونم سر قرار حاضر باشم، تا صبح ناله کردم و هذیان میگفتم، طوری که خودم صدای خودم را متوجه میشدم، هیچ کس پیشم  نبود و الحمدلله مزاحمتی برای کسی نداشتم. ساعتها به سختی گذشت و دم دمهای صبح یکم دردم کمتر شد و خوابیدم، نیم ساعت بعد از اذان، به زحمت بلند شدم و نماز خوندم، برای جبران خستگی شب گذشته، دوباره خوابیدم، ساعت ۸:۳۰ با صدای موبایل بیدار شم، آقای عظیم زاده بود که حاضر و آماده، منتظر بوده. 😀 عذر خواهی کردم و وضعیتم را بهش گفتم، صبحانه خوردم و هر طور بود، رفتم. تا اینجا شاید تعجب کنید و مطالب را با عنوان پست، بی ربط بدونید، بله، حق باشماست، هیچ ارتباطی نداشت. ادامه مطلب »

ایام نوروز

تو ایام نوروز امسال، شرایط خاصی داشتم و یه جورایی مجبور بودم بیرون برم، تقریباً هر روز، تنهایی یا با دوستان و خانواده، بیرون رفتم. تنهایی را بهتون نمیگم کجا رفتم و کسی هم نبود ازم عکس بگیره. 😀

اما بقیه روزها را چندتا عکس میذارم. ادامه مطلب »

ناهار طبیعی در طبیعت

امروز صبح یکی از دوستان قدیم و رزمنده دوران دفاع مقدس؛ با هماهنگی قبلی اومد دنبالم و با هم؛ به یکی دو روستا؛ که مشغول انجام پروژهایی هست؛ رفتیم. ظهر هم رفتیم به مقر اصلی که طرح پرورش ماهی داره؛ پرورش ماهی ایشان با بقیه متفاوته؛ ماهیها در شرایط کاملاً طبیعی و با غذای معمولی بزرگ میشن؛ برای ناهار سه تا ماهی گرفتیم و کباب کردیم؛ نون محلی و دوغ و نوشابه هم موجود بود. برای آب کردن دلتون؛ چندتا عکس میذارم. 😀 ادامه مطلب »

سال ۱۳۹۵

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم…
چه خاطراتی که زنده نمیشوند،
چه روزهاکه دلم میخواست تا ابد تمام نشوند،
و چه روزهاکه هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد،
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود،
چه لبخندها که بی اختیار برلبانم نقش بست و چه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیر شد!
چه آدم هاکه دلم را گرم کردند
چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم و شد و چه چیزها که فکرم را پر کرد و نشد!
چه آدم هاکه شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان!
و چه…….
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر میشود،
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خـــــــدا

آرامشـــی که هیچگاه تمام نشود….

امام زاده محمد بن زید

در اطراف شهر گتوند امام زاده بزرگواری مدفون هست که فرزند جناب زید بن علی بن الحسن میباشد؛ امام زاده محمد بن زید؛ اطراف امام زاده؛ کوه‌ها و مناظر بدیعی وجود دارد و تا کنون چندین بار در قالب اردوهای یکی دو روزه؛ با حوزه اونجا رفتم؛ این بار همراه خانواده و محمد و همسرش؛ رفتیم؛ علی هم طبق معمول غایب بود؛ اصلاً بهش خبر ندادیم؛ هم درس داشت و هم دیگه جا نبود تو ماشین.

ادامه مطلب »

ماشینی که خواب میبیند. !!!

امروز صبح متوجه یه نوشته پشت ماشینم شدم، طفلکی خواب دیده بود، زبون بسته حرف که نمیتونه بزنه، برای همین، برام نوشته بود، من اولش باور نکردم اما چون قسم خورده بود، باورم شد. 😀 خودتون ببینید. ادامه مطلب »

خوش قولی

وفای به عهد و خوش قولی از صفاتی است که هر مومن باید داشته باشد، هم در قرآن بر آن تأکید شده و هم در روایات نورانی اهل بیت عصمت و طهارت، ادعا نمیکنم که مومنم و هیچ گاه نشده که خلف وعده بکنم، اما امشب یه نامه ای برام گذاشته بودن تو محراب، روی قرآن و به نوعی گله ای شدید اللحن در این باره ازم داشتن، من هم واقعاً هر چه فکر کردم، یادم نیومد، گفتم منتشرش کنم تا شاید بنده خدا بیاد و موضوع را شفاف و صریح بگه، ممکنه یادم رفته باشه، موضوعش در باره قولنامه و فروش منزل و ماشین هست، من نه خونه ای فروختم و نه قصد فروش دارم و نه ماشینی، فقط یک احتمال میاد تو ذهنم و اون اینه که خونه ای برای مسجد گرفتیم و قصد داریم اگر از همسایگان مسجد، کسی قصد فروش منزلش را داشته باشه، خونه متعلق به مسجد را بفروشیم و برای توسعه، هزینه کنیم. از قضا خونه مسجد هم برای اجاره خیلی طالب داره و هم برای خرید، البته نه برای موقعیت و کیفیتش، بلکه هر کی اومده خواسته به ارزانترین قیمت، معامله کنه، وقتی بهشون میگم که چرا به این قیمت؟ جواب میدن که آقا مال مسجده و باید ملاحظه کنید، اگر بخواهیم بخریم هم باید به گرانترین قیمت بخریم، توجیهشون اینه که برای مسجده و باید رضایت تام باشه و… حالا تصویر نامه را ملاحظه بفرمایید. البته بعضیا که مطلع شدن گفتن که شاید اصلاً برای شما ننوشته و اتفاقی افتاده اونجا که با توجه به وضع منبر و قرآنی که اونجا دارم، بعیده اینطوری بوده باشه. ادامه مطلب »

تصادف

امروز تشییع پیکر مادر شهید حسین غلامی بود، یک ماه قبل، سی امین سالگرد شهادت فرزندش بود، پستش را همراه با عکس منتشر کردم، مادر شهید هم در مجلس حضور داشت، اما دیروز، جان به جان آفرین تسلیم کرد و نزد فرزند شهیدش رفت، امروز همه دوستان اومده بودن برای تشییع، غسالخانه، خیلی معطل کرد و مقارن با اذان ظهر، کار نماز و تلقین، به پایان رسید، به اتفاق حضرت آیت الله سید طیب موسوی، جهت اقامه نماز ظهر و عصر، راهی منطقه حصیرآباد شدم، انتهای پل شهید علی هاشمی، یک تریلی جلوی ماشینم بود که متوجهش شدم که قصد پیچیدن به سمت راست را داره، هم راهنما میزد و هم با دست بهم اشاره کرد، سرعتم مناسب و متعادل بود، متعادل ترش کردم و منتظر گردش و خروجش شدم، ناگهان یک مینی بوس از پشت سرم، با سرعت قصد داشت ازم جلو بزنه، یک موتور سوار سمت راستم بود، او را نقش زمین کرد و به سمت چپ اومد و سپر جلوی ماشینم را مورد عنایت قرار داد، تریلی از صحنه خارج شد، موتوری هم الحمدلله آسیب جدی ندید، راننده مینی بوس انگار مساله را تمام شده میدونست، میخواست سوار بشه که بهش گفتم بیا یه نگاهی به ماشین من هم بکن، گفت که من به خاطر اینکه موتوری را له نکنم، مجبور شدم به شما بزنم، گفتم دست شما درد نکنه، من نمیگم لهش کن، اما سرعتت زیاد بود، گفت تریلی مقصر بود و نباید اینجا میپیچید، ادامه مطلب »

اتمام کلاس

از تیرماه ۱۳۹۰ که وبلاگم را افتتاح کردم، هر سال، خبر اتمام درس طلاب مبتدی را منعکس کردم، این امر مورد توجه دوستان طلبه قرار گرفت و بسیار خاطره انگیز شده برای دوستان چند سال پیش که الان بعضاً در کسوت روحانیت هستن. طلاب موفقی شدن و مایه افتخار بنده شدن، همیشه دعاگوشون هستم و از خدا میخوام که سربازان مخلصی برای آقا و مولامون باشن. امروز هم گروه دیگری از این عزیزان، کلاسشون با بنده تمام شد و عکس یادگاری گرفتیم با هم که در ادامه مطلب براتون میذارم. در ضمن لینک اتمام کلاسهای سالهای قبل را هم یک جا جمع میکنم و تو همین پست منتشر میکنم. ادامه مطلب »

فوت خاله

انا لله و انا الیه راجعون

دیروز خبر فوت خاله بزرگم را دادن، پس از مدتها بیماری و زمین گیری، آخرین باری که دیده بودمش، منزل مادرم اومده بود، وقتی می اومد، چندین روز میموند و تو این مدت، تقریباً هر شب میرفتم سر میزدم، تو این مدت بیماری و زمین گیری، رفته بود خونه دخترش توی روستا، چند بار قصد کردم برم ببینمش اما مثل همیشه، خیلی زود دیر شد و موفق نشدم، ادامه مطلب »