وقتی هشت ساله بودم، در یک روز سرد زمسانی، پدرم در اثر تصادف، فوت شد، فقط زمستونش یادمه و اینکه کلاس سوم ابتدایی بودم، متولد نیمه اول هستم و شش سالگی رفتم مدرسه، سال ۱۳۵۶ بود، این را مطمئن هستم، چون بعضی از جریانات انقلاب سال ۱۳۵۷ را یادم هست و یادم هست که اون موقع، پدرم در قید حیات نبود، مادرم مدام گریه میکرد و فضای حزن و اندوه شدیدی بر خانه حاکم بود. بزرگتر که شدم، نوشته سنگ مزار مرحوم، همیشه برام سوال بود، وقتی از بزرگترها سوال کردم، گفتن که تاریخ فوت را اشتباه نوشتن، در حقیقت سنگی در کار نبود و قطعه سیمانی بود که توسط پسر عمویم نوشته شده بود. امسال برادرم طی تماسی بهم اطلاع داد که برای بابا، سفارش سنگ قبر کوچکی داده و تاریخ را اصلاح کرده، تاریخ را ۱۶ دی ماه ۱۳۵۶ گفت، به مادرم که گفتم، فرمودند که ۱۱ دی بوده، روز یک شنبه ای بود، ۲۱ روز از محرم گذشته بود، به شناسنامه مرحوم مراجعه شد و تاریخ تأیید شد، همان که مادر با دقت در خاطرش ضبط کرده و هر ساله، ما را به همین مناسبت دور هم جمع میکرد، اما من فکر میکردم که شاید تاریخ ایشان هم حدودی باشه و دقیق نباشه. در ادامه، تصویر سنگ مزار قدیم و جدید را ملاحظه بفرمایید. ادامه مطلب »
عمامه گذاری طلاب
دیشب، چند نفر از طلاب عزیزی که افتخار داشتم از اول پذیرش در حوزه، در خدمتشون باشم و امسال هم که پایه ششم حوزه هستن، کلاسی را در خدمتشون بودم، مفتخر به ملبس شدن به لباس مقدس روحانیت شدند، قرار بود در مراسم عمامه گذاری اونها شرکت کنم اما متاسفانه به عللی نتونستم شرکت کنم، امروز بعد از کلاس، چندتا عکس یادگاری گرفتیم که البته یکیشون را تقدیم میکنم. 😀 ادامه مطلب »
سالن قارچ
یکی از دوستان خوب و قدیمی از پارسال رفته بود تو کار پرورش قارچ و ماهی و …، امسال یه سالن نسبتاً بزرگ قارچ زده خارج شهر، گاه گاهی و تو تعطیلات همراهش میرم و اگه کمکی ازم بر بیاد انجام میدم و حد اقلش بعضی وقتا که با ماشین خودم میرم، چای آتشی براشون درست میکنم. امروز، بعد از برگشت از صحرا، البته شب شده بود دیگه، چون تا نماز بیرون بودیم و ناهار را وقتی خوردیم که جای شام را هم میگرفت، همراه علی یه سری به سالن قارچ زدم. البته شام را هم با دوستان دست دست کردم. 😀 ادامه مطلب »
آذر ماه
آذر ماه را خیلی دوست دارم، البته تموم شدنش را دوست ندارم، چون دیگه پاییز تموم میشه و زمستون مثل برق و باد میاد و میره و دوباره فصل دلگیر بهار و بعدش تابستون گرم و سوزان میاد، تو آذر هم مثل دو ماه قبلش، تقریباً هر هفته میریم بیرون، گرچه اگه بارندگی باشه، برنامه تعطیل میشه اما کلاً ماه پر رفت و آمدی هست برام.
امروز هوا سرد بود و نمیشد صبح، بچه ها را بیرون ببرم، بعد از ظهر و برای صرف ناهار رفتیم، وقت غروب آفتاب و اذان مغرب تو این فصل خیلی زود میرسه، نماز را سعی میکنم، در فضای آزاد بخونم، مسجد هم تقریباً میدونن که شبهای جمعه، ممکنه نباشم، بحمد الله تعداد طلاب، تو مسجد هم کم نیست و همیشه کسی برای اقامه جماعت پیدا میشه.
امروز جامون جدید بود و غذامون. 😀 تقسیم کار هم طبق معمول، آتش و چایی با من، بچه داری با علی، بقیه کارها هم با بقیه. تصاویر را ببینید. ادامه مطلب »
خرابی ماشین
دیروز حدودای ساعت ۲ بعد از ظهر کاری داشتم حوالی منطقه گلستان اهواز، کارم که تمام شد خانم گفت که امروز به مناسبت ۲۸ صفر، خواهرش شله زرد نذری داره، خونه شون هم همون طرفا بود، زنگ زدیم و پس از اطمینان از وجود شله زرد، رفتیم منزلشون، دقیقاً جلوی درب منزلشون کلاچ ماشین قطع شد و دیگه ممکن نبود برگردم، جمعه و ۲۸ صفر، دیگه اصلاً امیدی به پیدا کردن تعمیرگاه نبود، خود همریشم یه تعمیرگاه دارن که البته تعمیرکار اونجا کار میکنه، زنگ زد به تعمیرکار و تا بیاد، توفیق اجباری شد که خونه شون ناهار را هم بخوریم 😀 تعمیرکار اومد و گفت که الان کاری نمیشه کرد و باید بمونه، بعد از ظهر وعده داشتم برم جایی کاری قرار بود انجام بدم، بعد ناهار بنده خدا، ما را با ماشین خودش رسوند، وقتی رسیدیم، دوستانی که باهاشون قرار داشتم، درب منزل، منتظرم بودن.
امروز که بین التعطیلین بود، درسهای صبح برقرار بود و یکی از درسهای بعد از ظهر تعطیل بود و الا واقعاً برای رفتن به دو محل نسبتاً دور از هم، دچار مشکل میشدم، پسرم را گفتم و ۱۰ دقیقه قبل از درس اومد دنبالم و با موتور من را رسوند تا درس تعطیل نشه، طلبه ها را گفتم دعاتون ناقص مستجاب شده و کلاس در آستانه تعطیلی رفت. 😀 بعد از اتمام هم، نماز مغرب و عشاء را تو حوزه خوندم و پسرم اومد دنبالم و من را برد درب تعمیرگاه مورد نظر، قبلش تماس گرفته بودن و اعلام کرده بودن که ماشین آماده است. سر حساب و کتاب فهمیدم که پول ناهار و شله زرد هم حساب شده. 😀 خلاصه دویست هزار تومان پیاده شدیم. 🙁
کمک به زلزله زدگان
جمعی از بچه های خوب و فعال حصیرآباد، به صورت خودجوش و طی فراخوانهای متعدد در شبکه های اجتماعی، مقدار معتنابهی از لوازم مورد نیاز هموطنان زلزله زده غرب کشور را تهیه کرده و امشب با خودروهای شخصی خود، راهی مناطق آسیب دیده شدند، خود قبول زحمت و رفتن به استان کرمانشاه، جهاد و کار مضاعفی است که این عزیزان انجام داده و راهی شده اند. نکته ای که تو این روزها شاهدش بودم این است که اکثراً دوست دارن خودشون برن و کمکها را برسونن به نیازمندان، این یک چیز مثبت و خوبی هست اما متاسفانه، اکثراً ناشی از عدم اعتماد به دستگاه های مسئول در این بخش هست، یعنی مطمئن نیستن که کمکشون به افراد و جهت مورد نظر میرسه یا نه، این هم ناشی از تخلفات گسترده است که نقل میشه، حالا راست و دروغش را نمیدونم ولی جا داره مسئولین امر یه فکری برای جلب اعتماد مردم بکنن و الا خدای نکرده در موارد مشابه، ممکنه کمکها خیلی کم و کمتر بشه. ادامه مطلب »
برنامه یهویی
امروز و بعد از دیدن اسبها، یهویی و با درخواست زهرا خانم، تصمیم گرفتیم بریم بیرون ناهار را بخوریم، ناهار آماده بود، زنگ زدم منزل و ملت همیشه در صحنه هم آماده شدن، زنگ زدم علی و بعد قبل از رسیدن به خونه، رفتم دنبالش، اون هم آماده بود و به خونه که رسیدیم خیلی معطل نشدیم، همه چیز فراهم بود و فقط تو ماشین گذاشتیمشون و راهی شدیم. لبو و شلغم هم بود که آثارش تو صورت بعضیا مشاهده میشه. 😀 گزارش تصویری را ملاحظه بفرمایید. ادامه مطلب »
اسب اصیل
یکی از دوستان، چند رأس اسب اصیل عربی داره و خیلی وقت هست که ازم خواسته یه روز برم پیشش و با بچه ها، احیاناً یه اسب سواری هم بکنیم، اواسط هفته قبل با ایشان هماهنگ کردم که پنج شنبه خدمتشون برسم، امروز صبح نشد برم خدمتشون، البته خودشون هم تشریف نداشتند، ظهر بعد از نماز موفق شدم و همراه زهرا خانم، سری بهشون زدم، زهرا که حسابی از اسبها ترسید و پشت سرم قایم میشد، اونجا مرغ و غاز هم بود ولی هیچ کدام زهرا را جذب نکردن و اصرار داشت سریع برگردیم، در مجموع حدود نیم ساعت اونجا بودم. ادامه مطلب »
تولد زهرا
امروز پنجمین سالروز تولد زهرا خانم هست، از یکی دو روز قبل همه در تکاپوی برگزاری جشن مختصری بودن، خودش هم منتظر بوده، اما نمیدونه تولدش کی هست، تا حالا شاید بیش از ۲۰ جشن تولد براش گرفته شده 😀 علاقه خاصی به تولد داره و هر چند وقت یک بار هوس میکنه جشن تولد بگیره، وقتی بهش میگیم که این مراسم سالی یک بار و در روز تولد برگزار میشه، میگه که الکی باشه و فقط کیک بگیرید. 😀 چون کسی دلش نمیاد ناراحتش کنه، یک کیک مختصر یا خریده میشه و یا تو خونه میپزن و جشن تولد براش میگیرن. 😀 ادامه مطلب »
ناهار در وقت شام
امروز تقریباً یهویی و به پیشنهاد زهرا خانم برای صرف ناهاری که نزدیک وقت شام شد به جای مورد نظر زهرا رفتیم، علت تاخیر یهویی بودن و دیر آماده شدن غذا بود. اونجا یکم اوضاع خوب نبود و زود هوا تاریک شد، عکاس ما هم یادش رفت فلاش را روشن کنه، 😀 عکسهای تار و تاریکی گرفته شده که فقط دوتا قابلیت انتشار را دارن.
ادامه مطلب »
فوق برنامه
این هفته به مناسبت نزدیک شدن شدن به اربعین حسینی درسها تعطیل شدند، اکثراً رفتند و جا مونده ها به کارهای روزمره مشغولن، من هم مشغول کارهای عقب افتاده و متفرقه شدم. امروز هم به خاطر علی و خارج از برنامه همیشگی، اول صبح جهت صرف صبحانه، راهی مکان تقریباً همیشگی شدیم. این هم گزارش تصویری. ادامه مطلب »
ناهار پاییزی
از اول پاییز، هر هفته و در روز پنج شنبه، بیرون رفتیم اون هم اول صبح و برای صرف صبحانه، دیروز پنج شنبه بود و به عللی نشد بریم، عوضش امروز برای ناهار رفتیم، امروز برای اولین بار، علی همراهون بود، پنج شنبه ها حوزه شون تعطیل نیست و تا حالا توفیق همراهی را نداشته، چون قضیه برای ناهار بوده و هوا گرم، به یه جای دیگه رفتیم که درخت و سر سبزی داشته باشه، به بعضیا هم نشون بدیم که اهواز اینطوری هم که فکر میکنن خشک نیست. 😀 عکاس نسبتاً خوبی تو این هفته داشتیم و گزارش تصویری را خدمتتون تقدیم میکنم. ادامه مطلب »
اولین هفته آبان
در ادامه تلافی گرمای بی سابقه امسال و خانه نشینی بیش از شش ماه، امروز هم اول صبح، عازم اطراف شهر شدیم و صبحانه را در فضای آزاد و به دور از هیاهو و سر و صدا، میل کردیم، امروز نسبت به هفته های گذشته، هوا گرمتر بود، به همین علت و به علت قراری که داشتم، زودتر از روزهای دیگر برگشتیم، البته نوع صبحانه هم در بازگشت سریعتر، بی تأثیر نبوده. 😀 (نوع صبحانه بر اساس نظر یکی از دوستان در پست قبلی انتخاب شده، البته این هفته امکان ماهیگیری نبوده و الا … 😀 )
عکسها را که دیدم، متوجه شدم از زهرا خانم عکسی گرفته نشده، البته فیلم ازش هست، اما امروز خیلی سر حال نبود، دیشب هر چه گفتیم زود بخواب تا صبح زود اذیت نشی، حریفش نشدیم. ادامه مطلب »
سومین هفته
امروز هم مثل دو پنج شنبه گذشته، از خنکی هوا نهایت استفاده را کردیم و اول صبح، راهی اطراف شهر شدیم، امسال قصد داریم تلافی گرمای بی سابقه را در بیاریم و ان شاءالله هر هفته، بیرون بریم، یکی از دوستان تو پست قبلی نظری داده بود و موجب عکس العمل یکی دیگه شد، اینجا خدمتتون عرض کنم که واقعاً هزینه زیادی نداره بیرون رفتن، شاید از موندن تو خونه هزینه اش کمتر باشه، هر چی باشه تو خونه آب و برق و گاز مصرف میشه و علاوه بر اونها، همون مواد غذایی را مصرف میکنیم، البته لازم نیست فکرتون را مشغول کنید و سبک سنگین کنید و حساب و کتاب راه بندازید، خود تغییر روحیه و استفاده از هوای آزاد، فواید زیادی داره که به خرج و زحمتش می ارزه. امروز متاسفانه یادم رفت دوربین با خودم ببرم، لذا عکسی از بچه ها و خودم گرفته نشد، فقط با موبایل، دوتا عکس از صبحانه گرفتم که تقدیم میکنم.
لطفاً کسی گیر به صبحانه ندهد، جگر مرغ هورمونی هست، بسیار ارزان، بسته ای سه هزار و پانصد تومان. ما مرغ و مخلفاتش را مدتهاست از سبد غذایی حذف کردیم، سالی یکی دو بار خوردن، اشکال نداره. 😀 ادامه مطلب »
دومین صبحانه
هفته قبل و همزمان با اولیم نسیم خنک، اول صبح، جهت صرف صبحانه، به مناطق خارج شهر رفتیم، تجربه خوبی بود، قبلاً فقط برای ناهار یا احیاناً شام، به این جور جاها میرفتیم اما صبحها، صفای بیشتری دارد و جاده و محل مورد نظر خلوت تر هستند، امروز از هفته قبل زودتر رفتیم و تدارک بهتری داشتیم، زهرا خانم هم به خاطر اینکه دیشب زود خوابیده بود، سر حال تر بود، وروجک کوچولو و جدید که اولین تجربیات بیرون رفتن را داره و سال قبل، این موقع به دنیا نیامد بود، با حرکات جالب و جذاب خودش، همه را سرگرم کرده، از جمله کارهای جالب او این بود که وقتی روی خاک قرار میگرفت، برای اینکه دستهاش به خاک نخوره و احیاناً اذیت نشه، دوتا عروسک پارچه ای میگرفت و چهار دست و پا میرفت، اولش فکر میکردیم که اتفاقی اونها را گرفته اما بعد که دیدیم روی فرش، این کار را نمیکنه، مطمئن شدیم که با فکر و برنامه، این کار را انجام میده که حاکی از هوش بالای ایشان در این سن کم هست، زینب تازه ۸ ماه را تمام کرده. متاسفانه عکاس این هفته ما ناشی بوده و از این صحنه ها عکس نگرفته، البته فیلم هست ولی حجمش کم نیست که بذارم تو سایت، تازه ویرایش هم لازم داره و بقیه حضرات، باید حذف بشن. فعلاً علی الحساب این چندتا عکس را داشته باشید تا بعد. 😀