پنج شنبه ۲۸ مرداد، از اول صبح عازم قم شدم، اوایل شب رسیدم قم و البته اون شب خیلی خسته و کوفته از رانندگی، استراحت کردم و فرداش، جمکران و حرم، دعاگوی همه دوستان و عزیزان بودم. قرار بود که روز یکشنبه ۳۱ مرداد، اول صبح برگردم اما این کار یک روز زودتر صورت گرفت و امروز برگشتم. همه چیز عادی بود، دو سه بار، جهت استراحت توقف کردم و هر بار حدود ۱۵ دقیقه ای خوابیدم، به استان خوزستان و شهر اندیمشک هم رسیدم، اونجا را هم رد کردم، از شوش هم گذشتم و در حدود کیلومتر ۹۲ اهواز، ناگهان و در یک چشم به هم زدن، ماشین را خارج از جاده (سمت راست جاده) و در حال واژگون شدن دیدم، به زحمت کنترلش کردم و به جاده برگشتم، در اثر سرعت زیاد، این دفعه از سمت چپ جاده خارج و در آستانه واژگونی قرار گرفت، مجدداً به جاده برگشتم، بار دیگر از سمت راست جاده خارج شد و در اثر ترمز، چرخی زد و در جهت عکس خودروهای عبوری جاده و خارج از آن توقف کرد، اگر ماشین سنگینی از پشت سر، نزدیکم بوده حتماً تصادف خونینی صورت میگرفت و احتمالاً توفیق نوشتن این پست را پیدا نمیکردم. ماشین که متوقف شد، تعدادی قابل توجهی از خودروهای عبوری، کنار جاده ایستادند، راننده تریلی که میگفت از اول شاهد از کنترل خارج شدن ماشین بوده، به سرعت سمتم اومد و جهت جلوگیری از احتمال انفجار، شیر گاز را بست و باتری را از مدار خارج کرد. در این بین و پس از توقف چندین خودرو، یک موتور سیکلت که دو سرنشین داشت، جهت جلوگیری از تصادف و نخوردن به ماشینهای جلوی خودش، ترمزی میگیرد و هر دو نقش زمین میگردند، یکی از آن دو به شدت مصدوم میشود و افرادی که بعداً به صحنه رسیدند، کلهم اجمعون فکر میکردند که ماشین من به آنها زده و مصدومیت شخص در اثر تصادف بوده، بحمد الله شهود بسیار و اعلام سرنشینان موتور سیکلت، به عدم تصادف، بنده را تبرئه کرد و الا اوضاع به گونه ای پیش میرفت که احتمال گرفتاریهای بعدی هم بود. ادامه مطلب »
تودیع و معارفه
بالاخره هر آغازی را پایانی است و هر شروعی، اتمامی دارد، از حدود بیش از یگ ماه قبل، قرار تغییر و تحول در مدیریت مدرسه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام گذاشته شد و مراحل کار، به تدریج طی شد، تا اینکه امروز، مراسم تودیع بنده و معرفی مدیر جدید مدرسه، با حضور جمعی از اساتید و معاونین مدرسه، انجام گرفت.
بنده از ابتدای سال تحصیلی ۸۸-۱۳۸۷ به مدیریت مدرسه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام، منصوب شده و تاکنون، دقیقاً هشت سال تحصیلی، به مدیریت و تدریس، اشتغال داشتم، در این مدت، تجربیات فراوانی کسب نموده و به موفقیتهای بسیار خوبی نائل شدم، البته این موفقیتها را مدیون و مرهون کادر اجرایی مدرسه و معاونین و اساتید بزرگوار هستم و قطعاً به تنهایی نمیتوانستم کمترین کاری را از پیش ببرم، در این راستا لازم میدانم از تمام عزیزان دست اندکار، تشکر و قدر دانی نمایم. به ویژه و با ذکر نام، از جناب حجت الاسلام و المسلمین، بختیار زاده معاونت آموزش سابق، حجج اسلام، عبدالوند، حاج نوروزی، غافلی و مهدی پور، معاونین محترم آموزش، اجرایی، پژوهش و تهذیب کمال تشکر و قدر دانی را مینمایم. از حضور کلیه اساتید حال و گذشته و معاونین قبلی، و همچنین تک تک افراد کادر اجرایی فعلی و گذشته، به خاطر عدم ذکر نام، به علت کثرت و احتمال از قلم افتادن بعضی از عزیزان، عذرخواهی مینمایم. اجر همه آنها با صاحب حوزه ها و ان شاء الله خداوند این خدمات را با لطف و کرمش از همه ما قبول فرماید.
کنترل هوشمند شبکه های مجازی
امروز صبح موبایلم زنگ خورد، شماره شهری ناشناس بود، جواب دادم، سرویس دهنده اینترنت بود، ازم پرسید که شما روی سرویستون، وب سرور دارید؟ گفتم بله، در خدمتم، گفت که یه عکس مشکل دار غیر اخلاقی روش هست، از تهران پیگیری کردن برای حذفش و الا آی پی مسدود میشه. 😀 من که خودم را در چنگال پلیس فتا میدیدم، خونسردی خودم را حفظ کردم و یاد آپلودسنتر اختصاصی سایتم افتادم، که چند روزیه رمزش را برداشتم و احتمالاً ملت آپلود ندیده، یه جورایی لینکش را کشف کردن و سوء استفاده کردن، بنده خدا گفت لطفاً بررسی کنید و ده دقیقه دیگه مجدد زنگ میزنم، من هم سریع وارد هاست شدم و شروع به بررسی عکسهای اخیراً آپلود شده کردم، بله، بنده خدا راست میگفت و چندتا عکس غیر اخلاقی روی سرور بود، همه را پاک کردم و رمز را فعال کردم و دسترسی عمومی را لغو کردم. بنده خدا مجدد زنگ زد و بهش گفتم که حق با شماست و موارد حذف شدند، نیم ساعت بعد دوباره، همون شماره زنگ زد و گفت آقا مورد، حذف نشده، من با تعجب ازش خواستم که لینک برام ایمیل کنه، گفت که ایمیل کردم و لطفاً سریع حذف کنید. لینکی که داد، عکس یه خانمی بود شبیه این بازی گرهایی که با شوهرهای باغیرت خودشون میان بیرون، البته وقتی میرن اون ور آب و عکس میگیرن، 😀 اینجا بود که متوجه پیشرفت تکنولوژی کنترل کنندگان شبکه های مجازی شدم، عکسهای بدتر از این را که پیدا کرده بودم و پاک کردم را ندیده بودن و این یکی را گیر داده بودن، یکم جستجو کردم و دیدم که این لینک، تو شبکه اجتماعی کلوب استفاده شده بود. نتیجه گیری اخلاقی اینه که شبکه های داخلی تحت کنترل شدید پلیس فتا هستن البته اگر لینکشون مشهود باشه و الا خیالتون راحت باشه. 😀
من مطلب سیاسی و جنجالی نمینویسم اما ناخودآگاه یاد دزدیهای ممکلتمون افتادم، دزدیهای کم اهمیت و کوچک را تا آخر پیگیری میکنن و اختلاسهای کلان و فیشهای نجومی ، کمتر دیده میشن. دیگه بس کنم تا نیومدن و وبلاگم را مسدود نکردن، سرم تو لاک خودم باشه. 😀
پاسخ به دوست
هفته قبل که به زیارت اهل قبور رفتم، سر ظهر بود و تنها بودم، سه تا عکس از فضای قبرستان، گرفتم و تو یه پست منتشر کردم، یکی از دوستان نظر داده که: «خداوند متعال ابوی گرامی را بیامرزد. عکس از خودتون هم میزاشتید ما از دلمردگی در بیاییم» در پاسخ به اظهار لطف و محبت ایشان، امروز که با خانواده، توفیق زیارت اهل قبور را داشتیم، از خانم خواستم که چندتا عکس ازم بگیره که اگر خودم هم، رفتم به اون دنیا، یادگار باشن و این خاطره را تعریف کنند، خیلی بغض کرد و فکر نمیکردم اینقدر عزیز باشم. 😀 به هر حال دلداریش دادم و گفتم که من این فقره آخر زیارت اهل قبور را سعی میکنم با دقت و تأمل بخونم، که :«السَّلامُ عَلَى أَهْلِ الدِّیَارِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ وَ نَحْنُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِکُمْ لاحِقُونَ». اصلاً اینجا میام که یادم نره آخر کارم کجاست. به هر حال این عکسها را با این مطالب، به اون دوست عزیز، تقدیم میکنم. ادامه مطلب »
پنچر گیر ناشی
دیشب باد چرخ عقب، سمت راننده خالی شد، البته دیگه به خونه رسیده بودیم و ماشین را بردم داخل، امروز خواستم زاپاس بذارم و چرخ پنچر را ببرم پنچرگیری، هر کاری کردم، پیچهاش باز نشدن، ممکنه بعضی بدخواهان و معاندان، بگن دیگه پیر شدی و نمیتونی حتی یه پیچ را باز کنی. 😀 اما اینطور نیست و زوری که زدم برای باز کردنشون، سبب کج شدن آچار هم شد و فایده نداشت. متخصصان گفتن راهی نداره مگر با دستگاه صنف متعهد و زحمت کش پنچر گیر باز بشه، از آنجا که بنده آدم مجهزی هستم، پمپ برقی هم تو ماشین داشتم، چرخ را باد کردم و سریع رفتم برای پنچر گیری، بنده خدا هم با دستگاه مخصوص، بازش کرد و پنچری را گرفت، تا اینجا همه چیز به خوبی و خوشی گذشت، برای بستن گفتم که جناب اگه میشه با آچار معمولی ببندید تا دفعه بعد قابل باز کردن باشه، اون هم به شاگردش که برادرش بود گفت که بذار روی شماره ۲ و سفت کن، شماره ۲ بی اختیار ذهن منحرفم را برد به جای دیگه و رمز بچه ها با مامانشون. 😀 خانم در تمام این مراحل نشسته بود تو ماشین و قرار بود بریم منزل مادر، جهت شام، تأکید شده بود که زود بریم، راه افتادیم، تو مسیر علی زنگ زد و در اثر یک اشتباه استراتژیک که فکر میکرد شام، میهمان عمه اش هست که منزلشون خیلی دوره و حتماً باید با ما می اومد، درخواست کرد که بریم خدمتشون و با خودمون ببریمش، ما هم، امتثال امر کردیم و رفتیم خدمتشون، مقداری از مسیر را که رفتیم، صدای عجیبی در چرخ عقب پیدا شد، یکی دو بار توقف کردم و بررسی کردم، ظاهراً همه چیز مرتب بود، درب حوزه علی توقف کردیم و منتظر بودیم تا وسایلش را جمع کنه و بیاد، از خانم خواستم که پیاده بشه و نگاه کنه و من یکم ماشین را ببرم جلو، خبر رسید که چرخ به طرز وحشتناکی تاب داره، پیاده شدم و متوجه شدم که هر چهار پیچش شل هستن و با دست میچرخن، یعنی بنده خدا شماره ۲ کرده تو بستنشون. 😀 خوب این مشکل با یه آچار چرخ ساده حل میشه، اما من آچار را که برای تعویض چرخ، بیرون اورده بودم، تو ماشین نذاشتم. خلاصه بعد از کلی معطلی، زنگ زدم خواهر زاده ام و خودش را رسوند و مشکل حل شد.
دیار خاموشان
از بهلول پرسیدند درقبرستان چه میکنی؟
در جواب گفت:
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند
حسادت نمی کنند
دروغ نمی گویند
طعنه نمیزنند
خیانت نمی کنند
قضاوت نمی کنند
مرا به یاد سرای آخرت می اندازند
و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم، پشت سرم بد گویی نمی کنند!
واقعاً چه مردمان خوبی هستند، در گذشتگان، گویی که هیچ وقت در این دنیا نبوده اند، امروز به زیارت اهل قبور رفتم، تقریباً مدت زیادی شده که نرفتم، گرما و ماه مبارک رمضان و عدم همراهی خانواده، همه عللی بودند که سبب تأخیر زیارت دیار خاموشان شده، البته خاموش از منظر ما و الا دنیای پر جنب و جوش و پر صدایی نزد خودشان هست. دیشب به خانواده گفتم که ان شاء الله صبح برویم به زیارت اهل قبور، تقریباً همه موافق بودند، اما خواب صبحگاهی برشان غالب شده و نرفتیم. حوالی ظهر بود که احساس دلتنگی شدیدی کردم، میدانستم که علاجش چیست، لذا لباسم را پوشیدم و گفتم من دیگه تحمل ندارم و هر که میخواهد بیاید و الا تنها میروم، گفتند گرما زیاد است و گرما زده میشوید، گفتم گرمای جهنم بیشتر است و احساس دلمردگی دارم، خیلی وقته نرفتم، تحملم تمام شده، راهی شدم و ساعتی در کنارشان بودم. ادامه مطلب »
تغییر چهره
پس از سالها، بالاخره عینکم را عوض کردم، همیشه از یک نوع فرم استفاده میکردم و خیلیها فکر میکردن که اصلاً عینکم را عوض نمیکنم اما حقیقت این است که فقط این سری خیلی طول کشیده و مدت مدیدی عینک را عوض نکردم. مثل فرم قبلی دیگه گیرم نیومد و مجبور شدم یه نوع دیگه بگیرم، با خودم فکر میکردم که تعویض عینکم خیلی تو چشم باشه و همه متوجه میشن، اما در عمل اینطور نبود و حتی خانواده بعد از یک روز متوجه شدن. 😀
دیشب عینک را تحویل گرفتم و از همون موقع و تو عینک سازی، عینک جدید، جایگزین شد، دیشب جلسه ای داشتم و احدی از اعضای جلسه متوجه نشد، امروز هم که رفتم حوزه، فقط یکی از طلاب بهم گفت که عینک جدید مبارک، 😀 البته مومنین مسجد بیشتر حواسشون بود و ظهر که رفتم مسجد، خیلیها بهم گفتن. همسرم که امروز بعد از ظهر متوجه شد. دختر و پسرم هم وقتی امشب بهشون گفتم بیان ازم عکس بگیرن، تازه فهمیدن قضیه چیه، به هر حال عکسهای جدیدم را ببینید، بد نیست. 😀 ادامه مطلب »
تیراندازی در پارک
توی منطقه ما به لطف و زحمت مسئولین خدوم شهرداری، چیزی به نام پارک محله ای وجود ندارد، یه پارک هست انتهای محله و مشترک بین حصیرآباد و منبع آب به نام کوهساران که خود وجودش معظلی برای منطقه هست، هر چند وقت یک بار، زهرا خانم هوس پارک میکنه و میبرمش کیان پارس، پشت مسجد فاطمیه، کنار ریل آهن، یه پارکی هست با چندتا تاب و سرسره، آرام و بی سر وصدا، ارازل و اوباش هم خبری ازشون نیست، نیروی انتظامی مرتب گشت داره و امنیتش خوبه، کلاً کیان پارس با خیلی جاهای اهواز متفاوته و از ما بهترون اونجا زندگی میکنن، امشب هم رفتیم اونجا، هنوز بچه تو اوایل بازیش بود که صدای شلیک تیری به گوش رسید، چندتا خانواده هم بچه هاشون را اورده بودن برای بازی، همه ماتشون برد، ماشین را روشن کردم و به سمت صدا رفتم، دیدم یه نفر با تفنگ شکاری افتاده به جون سگهای بیگناه ولگرد، سگهای کیانپارس هم با سگهای حصیرآباد متفاوتن، خیلی به این پارک میاییم و تا حالا، آزاری از این زبون بسته ها ندیده بودیم، حالا این شکارچی شجاع کی بود و از طرف کجا بود، متوجه نشدم، مشکوک بود و به مأمورین شهرداری که بعضی وقتا از این کارهای ناشایست میکنن هم شبیه نبود، کلیه خانواده ها با دیدن این صحنه ها، انگار که داعش اومده با شه، صحنه را خالی کردن، زنگ زدم ۱۱۰ و گزارش دادم، گفت که ممکنه از شهرداری باشن، گفتم که اگر کارش مثلاً قانونی هم باشه، ساعت ۱۱ و نیم شب، وقت این کارها نیست و ایجاد رعب کرده بین مردم، امیدوارم که پلیس به موقع برسه و مساله خوب بررسی بشه، موارد تماس مربوط به حصیرآباد که یا اصلاً نمیان یا بعد از مرگ سهراب میرسن.
گرمترین روز سال
امروز و در دمای بالای ۵۰ درجه، یه مختصر خرید داشتم، با خانم و زهرا کوچولو، رفتیم بازار، البته با ماشین کولر دار. 😀
کارها تقسیم شد، خانم به سمتی و من و زهرا به سمت دیگری رفتیم تا خرید سریعتر انجام بشه، تو برگشت گوینده رادیو میگفت که امروز گرمترین روز در قاره آسیا هست، من هم میخواستم دلتون را آب کنم، چند تا عکس قدیمی میذارم، امیدوارم خوب حس بگیرید و خنک بشید. تصاویر برای آقای میرسالاری کاملاً آشنا هستن. 😀 ادامه مطلب »
پیام معاون شهردار اهواز
پس از انتشار مطلب مربوط به آسفالت حصیرآباد و همچنین پیگیری بعضی از فعالان منطقه و پخش گزارشی از وضعیت منطقه توسط برنامه ی در شهر، از سیمای خوزستان، معاون محترم شهردار اهواز از فعالان منطقه خواست که با ارتباط با سامانه ۱۳۷ شهرداری، مشکل خود را مطرح کنند، چون به گفته ایشان، مشکلات باید به اطلاع آنها برسد.!!!
با این درخواست، عدم لیاقت و شایستگی خود و تیم همکارانش را اعلام کرد، چگونه است که اگر کسی دو کیسه سیمان و مقداری ماسه درب منزل بگذارد، کمتر از ۲۴ ساعت مأمورین شهرداری، نسبت به ساخت و ساز غیر مجاز تذکر میدهند ولی مشکل و معضل یک ساله را کسی ندیده و گزارش نداده و الان باید توسط سامانه ۱۳۷ به اطلاع حضرات برسد؟!!!
به ایشان عرض میکنم که: «اگر واقعاً در این مدت بی خبر بودید از وضعیت، شایستگی و لیاقت این منصب را ندارید و اگر خبردار بودید، شریک جرم هستید و باید پاسخگو باشید.»
نامه ای از یک دوست
چندی پیش، شخصی بدون مقدمه اومد و کلی فحش و بد و بیراه نثارم کرد، نه میشناختمش و نه با هم بحث و گفتگویی داشتیم. من هم طبق عادت همیشگی برای هدایت اون و عاقبت به خیری خودم و اون دعا کردم، امروز دیدم این پیام را برام فرستاده:
سلام علیکم حاج اقا
من همون نامردی هستم که تو کلوب فحش دادم
منه ابله به همه ی کس و کار خودم فحش دادم…یه سگی بیاد دهنشو بزنه به دریا تفاوتی به حال اون دریا نداره
شما رو قسم به پهلوی شکسته خانم فاطمه زهرا …تلخی و ناراحتی اون موضوع رو فراموش کنید
و اگر دلتون خواست حلالم کنید…اگر هم نبخشیدید و خواستید مجازات کنید مختارید
فقط شما رو به همون قسم , تلخی اون موضوع رو از یاد ببرید
از یه سبک مغز چه انتظاری می ره…دهنشو باز می کنه هر نجاستی که میاد رو می خوره دیگه
پنجمین سالگرد
امروز پنجمین سالگرد تولد وبلاگم هست، تو این پنج سال از مطالب مختلف تلخ و شیرین نوشتم، جایی شده برای مرور خاطراتم و مراجعه دوستان و ارتباطشون با بنده، چندتا از دوستان قدیمی که سالها ازشون بی خبر بودم از طریق این وبلاگ پیدام کردن و دوستان فعلی، با وجود این وبلاگ، دیگه گمم نمیکن. علاوه بر مطالب عمومی و قابل نشری که همه عزیزان مشاهده میکنن، مطالب خصوصی و بعضاً محرمانه هم مینویسم، با این کار، بار مشکلاتی که برم سنیگنی میکنن را کم میکنم، ممکنه هیچ وقت کسی اونها را نبینه و بعد از مرگم، فرزندانم که بعضاً میتونن دسترسی داشته باشن، منتشرشون کنن، دیگه اون موقع، وجود مادی ندارم و نگرانی از بابت انتشار مطالبی که ممکنه سالها برشون گذشته باشه، نخواهد بود. به هر حال الان که پنج سال قبل را مرور میکنم، احساس رضایت خاصی از نوشتن و انتشار بعضی خاطرات و روزمره هام دارم.
رنج و محنت اهالی حصیرآباد
در ابتدا عرض کنم که نام این پست موهم این نباشد که رنج و محنت اهای حصیرآباد فقط این مشکل است، بلکه یکی ار رنجها و محنتهای اهالی این منطقه محروم و شهید پرور، در حال حاضر است.
از مرداد ماه سال گذشته، خیابانهای ۱۱ الی ۱۴ منطقه حصیرآباد، توسط شرکت آب و به منظور تعویض لوله اصلی، حفاری شد، اهداف طرح، نوسازی شبکه آب عنوان شد که سبب تقویت فشار و جلوگیری از هدر رفت آب در زمین میشد، البته رسیدن به این اهداف مستلزم حفاری کل منطقه و تعویض همه لوله ها است، لکن نقطه شروعش از این خیابانها بود، طرحی که در بدترین شرایط ممکن حداکثر با شش ماه زمان به طور کامل جمع میشد، هم اکنون به سالگرد خود رسیده و فقط دو خیابان، عملاً به لوله های جدید وصل شده اند که ای کاش نمیشدند، فشار آب نه تنها بیشتر نشده بلکه حتی با پمپ، به حالت سابق خود نرسیده، مشکل دیگر، معطل ماندن طرح است، نه تکمیل میکنند و نه آسفالت، حداقل آسفالت دو خیابانی که کارشان تمام شده را انجام بدهند هم راضی هستیم، یک سال است که جای جای خیابانهای ۱۱ و ۱۲ که عملاً کارشان به اتمام رسیده، کنده کاری شده و هیچ مرجعی برای رسیدگی به آسفالتشان سراغ نداریم، شهرداری منطقه اصلاً جوابگو نیست، حداقل سه نفر از اعضای شورای شهر، توسط بنده و یکی از دوستان، از وضعیت مطلع هستند، آقایان سبزعلی پور، سواری و سعادت نیا، شبها، تماس که میگیریم، بعضاً جواب میدهند و کار را به ساعات اداری محول میکنند و خواستار تماس در روز میشوند، از صبح تا ظهر اگر تماس بگیرید یا جواب نمیدهند یا بعضاً بلایی سر تلفن می آورند که پیام میدهد، شماره مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد.!!!.
اولاً روی سخنم با این بزرگواران است و خدمتشان عرض میکنم که انتخابات شورای شهر، نزدیک است و مردم منطقه محروم حصیرآباد که رأی نسبتاً بالا و تأثیر گذاری دارند، این بی مهری را فراموش نخواهند کرد.
ثانیاً با انتشار عکسهای رقت بار منطقه، و نشان دادن به همه، از کلیه دست اندرکارانی که میتوانند کاری از پیش ببرند، عاجزانه درخواست دارم، فکری به حال مردم مظلوم منطقه کنند. امام راحل میفرماید: یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ ها و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد. اگر واقعاً آلوده به حقوقهای نامتعارف و از مرفهین بی درد نشده اید و هنوز به آرمانهای امام و انقلاب، در عمل، پایبند هستید، فکر عاجلی برای حل این معظل نمایید. ادامه مطلب »
اتمام دوره مدیریت
بالاخره هر آغازی را پایانی است و هر شروعی، اتمامی دارد، امروز هم از طرف موسس و مسئول مدرسه، حضرت آیت الله سید طیب موسوی فرا خوانده شدم، و ضمن اینکه تشکر خاصی از سالها مدیریت بر مدرسه نمودند، از لزوم تغییر مدیریتها، جهت پویا ماندن مجموعه ها فرمودند، البته از بنده خواستند که حتماً در مجموعه باقی بمانم و به کار تدریس و مشاوره مدیر جدید بپردازم، و همچنین سایر فعالیتهای خود را در منطقه ادامه دهم، بنده هم از حسن ظن و اعتماد وافر معظم له تشکر کرده و با وجود اینکه به احتمال زیاد با روی کار آمدن مدیر جدید و با توجه به سابقه خوبی که بحمدالله و به لطف و مساعدت تیم معاونین و همکاران، به دست آورده ام، پیشنهاد مدیریت جاهای دیگر از سوی مرکز مدیریت مطرح میگردد، قول دادم که همچنان به عنوان سرباز و خدمتگذاری کوچک، در راه اهداف عالیه اسلام عزیز، در این منطقه مستضعف و محروم باقی بمانم و با توجه به فراغ بالی که ایجاد میشود، بیشتر به امر تدریس و تربیت طلاب اهتمام بورزم.
بنده از ابتدای سال تحصیلی ۸۸-۱۳۸۷ به مدیریت مدرسه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام، منصوب شده و تاکنون، دقیقاً هشت سال تحصیلی، به مدیریت و تدریس، اشتغال داشتم، در این مدت، تجربیات فراوانی کسب نموده و به موفقیتهای بسیار خوبی نائل شدم، البته این موفقیتها را مدیون و مرهون کادر اجرایی مدرسه و معاونین و اساتید بزرگوار هستم و قطعاً به تنهایی نمیتوانستم کمترین کاری را از پیش ببرم، در این راستا لازم میدانم از تمام عزیزان دست اندکار، تشکر و قدر دانی نمایم. به ویژه و با ذکر نام، از جناب حجت الاسلام و المسلمین، بختیار زاده معاونت آموزش سابق، حجج اسلام، عبدالوند، حاج نوروزی، غافلی و مهدی پور، معاونین محترم آموزش، اجرایی، پژوهش و تهذیب کمال تشکر و قدر دانی را مینمایم. از حضور کلیه اساتید حال و گذشته و معاونین قبلی، و همچنین تک تک افراد کادر اجرایی فعلی و گذشته، به خاطر عدم ذکر اسم، به علت کثرت و احتمال از قلم افتادن بعضی از عزیزان، عذرخواهی مینمایم. اجر همه آنها با صاحب حوزه ها و ان شاء الله خداوند این خدمات را با لطف و کرمش از همه ما قبول فرماید.
البته تغییر مدیریت، مراحل اداری و تأیید مرکز را هم لازم دارد، لکن بنا دارم در صورت عدم تأیید مدیر جدید، در هر صورت استعفا داده و از کار اجرایی خارج شوم.
جانباز مدافع حرم
امشب به همراه، تعدادی از دوستان طلبه مسجد، رفتیم عیادت یکی از دوستانمون که در سوریه مجروح شده بود، قرار بود شهید بشه، نمیدونم چرا اینطوری شد، تقریباً همه منتظر بودن شهید بشه، چندتا عکس هم ازش گرفتم، البته، میدونست برای وبلاگ میخوام، اجازه نشرشون را نداد، در جریان صحبتهاش هم لو داد که یکی از طلاب خوب سابق مدرسه، زیر آبی رفته و الآن در سوریه به سر میبره، ان شاء الله که سالم و پیروز برگرده به وطن. این مجروح عزیز، احتمالاً قصد برگشت به سوریه را داره و اگر ان شاء الله شهید شد، پیشاپیش اجازه انتشار عکسها را ازش گرفتم. 😀