عادي

اردوی حوزه

از ماه ها قبل، مدرسه امام جعفر صادق علیه السلام، برنامه اردوی قم داشته، از قبل برنامه ریزی کرده بودم که همان ایام، من هم برم قم، بالاخره روز موعود فرا رسید و پس از کش و قوسهایی و کنسل شدن اردو و … بالاخره، اوضاع عادی شد و قرار به رفتن شد، من یک روز قبل راه افتادم، یکی دوتا از طلاب، قرار بود با من بیان، که بالاخره شدن چهار نفر، یکی شام را تقبل کرد و انصافاً شام تاریخی و بی نظیری را تدارک دیده بود. 😀 ادامه مطلب »

عمل چند منظوره

همونطور که تو پست قبلی هم عرض کردم، بیرون رفتنهای ما معمولاً روزهای پنجشنبه است، دیروز هم که مفصلاً به این سنت حسنه عمل کردیم. 😀

امروز استثنائاً و بر خلاف رویه، جهت شادی دختران خردسالم، یهویی تصمیم گرفتیم که بعد از ناهار بریم بیرون، جای امروز با دفعات قبل فرق داشت، تو مسیرش، محل دفع زباله هست و سگهای زیادی اونجا پرسه میزنن، چشم بچه ها به توله سگ خیلی کوچکی افتاد و خواستن پیاده بشن و برن پیشش، طبیعتاً اطاعت امر کردم و به خاطر اینکه وارد زباله ها نشن، خودم ایثار کردم و رفتم توله سگ را براشون اوردم پیش ماشین، 😀 این یک جنبه قضیه و شاد کردن کوچولوها، گفتم عکس بگیرم و منتشر کنم تا به خیلیها عملاً بگم که ایها الناس درسته که سگ نجسه، اما اگر اون خشک باشه و دست ما هم خشک، نجاست منتقل نمیشود، پس خیلی اوقات خود و اطرافیانتان را تلخ نکنید، نهایتش هم اگر نجش شدید با یک شستشوی ساده، همه چیز تموم میشه و حتی بهتر از قبل، علاوه بر حصول طهارت، تمیز هم میشوید. 😀

ممکنه بعضیا خاک مال و اینجور چیزا بیاد تو ذهنشون که خدمتشون عرض میکنم که فقط اگر سگ، از ظرفی، چیز روانی خورد یا آب دهانش داخل ظرف ریخت، نیاز به خاک مال هست و لاغیر.

البته سگ بازی و مانوس بودن با سگ خوب نیست و توصیه نمیشود. 😀 ادامه مطلب »

به گل نشستن سمند

دوستان و آشنایان عزبز، مستحضرند که طبق رویه چندین ساله، پنجشنبه ها، بچه ها را به اطراف شهر میبرم و ساعاتی را در فضای آزاد میگذرونن، امروز هم با وجود سردی هوا و وزش باد نسبتاً شدید، این کار را ترک نکردم، باران هم باریده بود در اثر اشتباه محاسیاتی، ماشین تو گل گیر کرد، هر کاری که میتونستیم انجام دادیم، بالاخره موفق نشدیم و وضعیت بدتر هم شد، بیخیال ماشین شدم و تو فاصله تقریباً ۵۰ متری، بساط آتش و چای آتشی را برپا کردم، خیالم راحت بود که تو اون حوالی در اثر کثرت تردد، دوست و آشنایان بسیاری پیدا کردم و کافیه به یکیشون رنگ بزنم تا اکیپهای کمک رسانی از اطراف و اکناف، روانه محل حادثه بشن، تنها دغدغه، ابری بودن آسمان و احتمال بارش باران بود، تماس را گذاشته بودم برای قبل تاریک شدن هوا، چند ساعتی، مشغول ناهار و چای بودیم، دیگه وقتش رسیده بود که تماس بگیرم، موبایل را اوردم و در جستجوی شماره بودم که دو موتور سوار به ما نزدیک شدند، از دور شناختمشون، فرزندان برومند و رشید یک دام دار محترم که در همان حوالی ساکن بوده و تو ترددهای زیاد به این نواحی با ایشان آشنا شده بودم. پس از سلام علیک و تعارفات معمول، اصلاً لازم نبود که ازشون کمک بخوام، دست به کار شدند و با تلاش و مساعدت چندین کارگر شرکتی برقی که در نزدیکی اون محل بوده و شیفتشان تمام شده بود و در حال بازگشت به شهر بودن، ماشین به سلامت از گل در آمد و با راهنمایی همین عزیزان، از مسیر خشک، با پیچ و خم هایی که بدون آنها قادر به گذراندنشان نبودم، با موفقیت، به جاده و ساحل نجات رسیدم. ادامه مطلب »

درآمد زایی برای دولت

امروز برای افتتاح حساب همسرم، به شعبه صندوق قرض الحسنه دفتر تبلیغات واقع در خیابان صفائیه قم، مراجعه کردم، اصلاً قبول نمیکردن که حساب باز کنن، شعبه اهواز، به طلاب التماس میکنه که بیان و برای همه اعضای خانواده حساب باز کنن، تو قوانین خود صندوق هم، وام جهت همسر طلاب پیش بینی شده که لازمه اون داشتن حساب هست، استناد به این قانون کردم، اما واقعاً رییس شعبه صفائیه زبون نفهم بود، ما اساساً شماره حساب را برای تشکیل پرونده تبلیغی لازم داشتیم، یکی از مواردی که باید پر بشه، شماره حساب صندوق قرض الحسنه دفتر تبلیغات بود، رییس شعبه هم میگفت باید پرونده تبلیغی باشه تا بتونیم حساب باز کنیم. 😀 اینجا بود که معنی واقعی دور و تسلسل را فهمیدم. 😀 با مسئول شعبه اهواز تماس گرفتم و ایشان تاکید کرد که اساساً منعی برای افتتاح حساب، حتی برای افراد عادی و غیر طلبه وجود نداره چه برسه به همسر طلاب اون هم خودش طلبه باشه و مبلّغ. ادامه مطلب »

خادمین گمنام شهدا

روز دهم آذر بود که پست مربوط به مزار مادر غریب سه شهید گرانقدر را منتشر کردم، وقتی لینک مطلب را از طریق شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتم، سیل پیامها به سویم سرازیر شد که آدرس محل دفن را ازم میخواستن، چندین تماس تلفنی هم داشتم، افرادی که از نزدیک آشنایی خاصی باهاشون نداشتم و بعضیاشون را دورادور میشناختم، اکثراً از بچه‌های جبهه و جنگ بودن، شهدای زنده‌ای که خدا برای رساندن پیام شهدای گرانقدرمون، در بین ما نگه داشته بود، خادمین واقعی و گمنام شهدا که حتی خودشون را معرفی نمیکردن، طی یکی دو روز، کارها به صورت جهادی و با روحیه معروف بسیجی، انجام گرفت، سنگ مزار تهیه شد و بالاخره امروز و پس از طی مراحلی نصب شد، خدا را شکر که در این دنیا و روزگار وانفسا، هنوز کسانی که بحمد الله تعدادشان هم کم نیست، ادامه دهنده راه و مسیر شهدا هستند، گمنام و بدون چشم داشت و کسب اعتبار و مقام و…. تنها به رضای خدا و حفظ ارزشهای اسلام و انقلاب و زنده نگهداشتن نام و یاد شهدا می‌اندیشند.

گر چه، شاکر و پاداش دهنده این بندگان مخلص، خدای شهیدان است، لکن این حقیر به سهم خود، مراتب شکر و سپاسم را نسبت به فرد فرد این عزیزان اعلام کرده و از خداوند منان توفیقات روز افزون برایشان خواستارم.

ادامه مطلب »

قبر مادر سه شهید!!!

قبر مادر سه شهید بزرگوار در اثر بارندگیهای اخیر به کلی تخریب شده، یعنی اساساً درست نشده و خاکی و بدون سنگ و سیمان مانده، آن هم پس از ۳ سال.!!!

در تاریخ ۴ اسفند سال ۱۳۹۴، خبر درگذشت و دفن مظلومانه مادر شهدای گرانقدر، ابراهیم، خلیل و محمد حردانی را منتشر کردم، تاریخ درگذشت و دفن ایشان، دوم اسفند همان سال بوده و بر خلاف معمول نه تنها رسانه ای نشد، بلکه بسیاری از فامیلهای نزدیک هم خبردار نشدند، با وجود قطعه ویژه والدین معظم شهدا، نمیدانم به چه علت و با تصمیم چه کسی، ایشان را در قبرستان سید هادی، اطراف منطفه گمبوعه دفن کردند.؟؟

دفن و تشییع غریبانه به یک سو، قبر ایشان تا کنون خاکی مانده و بر اثر بارندگیهای اخیر، کاملاً تخریب شده.!!! (تصاویر ناراحت کننده و گویا هستند)

دوستان عزیز، این پست را تا میتوانید منتشر کنید بلکه مسئولین بنیاد شهید اقدامی کنند و بیش از این، این مادر دلسوخته، مورد هتک و بی مهری قرار نگیرد. ادامه مطلب »

بازگشت دوباره

بعد از مدتها تعطیلی و قطعی وبلاگ، بالاخره امروز تصمیم گرفتم یه دستی به سر و روش بکشم و دوباره مطلب بنویسم. البته مطلب و جریان برای نوشتن خیلی بود و حتی چندتا پیش نویس هم آماده کردم که ان شاءالله منتشر میکنم. چند روز قبل، اشتراک اینترنت متصل به سرور سایت تمام شد، فاکتور فرستادن و دیدم هزینه آی پی دقیقاْ دوبرابر شده،(البته باز خدا خیرشون بده مثل بقیه چیزها سه برابر نکردن :-D) اینترنت هم گران بود و دیگه بیخیال سرور و اینترنتش شدم، هر جور حساب میکردم خرید هاست به صرفه‌تر بود، فیلتر تلگرام و از کار افتادن پلاگینهای مرتبط هم من را به هاست یا سرور خارجی راغب کرده بود، البته ایده سرور تو این چند سال اخیر، به خاطر هاستینگهای بد عهد و خلاصی از مشکلات از دست دادن اطلاعات و … بوده.

دوست عزیزی که سالها تجریه کار هاستینگ داره و من به کار و تخصص و تعهدش اطمینان کامل دارم، دوباره برگشته بود تو کار، یه هاست مختصری ازش گرفتم و با پر رویی فول امکاناتش کردم و الان در خدمت شما هستم. 😀

مطالب و اتفاقات مختلف تابستان و بهار، متغاقباْ ارسال خواهد شد اما به ترتیب تاریخ وقوع، لذا ممکن تست قبل از این پست قرار بگیرن.

اتمام کلاسها

امسال دومین سال تمرکز و تمحض بنده در تدریس هست، برای همین تدریس در مدارس دیگر را هم قبول کردم، البته جهت سهولت کار، درس های تکراری داشتم و با یک مطالعه، درس را دو جا ارائه میکردم. انصافاً با طلاب خوب و با نشاطی در مدارس مختلف آشنا شدم، در مجموع روزانه ۵ کلاس داشتم در ۴ مدرسه. امسال، به خاطر ماه مبارک رمضان، تقریباً یک ماه زودتر، سال تحصیلی تمام شد، بعضی درسها، دیروز و بعضیها امروز، به اتمام رسید. در ضمن، در آستانه روز بزرگداشت مقام استاد هم هست. 😀 ادامه مطلب »

دیدار دوست پدرم

دیشب، پسر عموم تماس گرفت و گفت که امروز فلانی تماس گرفت و خواسته ای از شما داشت، اسم برام آشنا بود گرچه هیچ خاطره ای از ایشان ندارم، دوست دوره جوانی مرحوم پدرم بود که الان بالای ۹۰ سال سن داره، با اصرار از پسر عموم خواسته که فرزندان دوستش را ببینه، قرار گذاشتیم و امروز به اتفاق برادرم و پسر عموم، به روستای محل زندگی دوست پدرم رفتیم. با دیدن ما، یاد دوران جوانی و دوستان بسیار صمیمی که داشت افتاد و بالخصوص از پدر و عموم میگفت و گریه میکرد. چند سال قبل هم در عید فطری به دیدار ایشان رفته بودیم که بسیار از پدرم و خاطراتی که هیچ وقت نشنیده بودم میگفت.

لینک پست مربوط به دیدار چند سال قبل

تصاویر این دیدار:
ادامه مطلب »

بازگشت پیکان

حدود هشت ماه هست که پیکان را گذاشتم کنار، گرمای هوا و پاره ای تعمیرات، سبب استراحتش بوده، چند روز قبل باتری براش خریدم، فقط با باتری راه نیفتاد و پمپ بنزینش هم مشکل داشت، فرزند بزرگم، زحمت کشید و تعمیرش کرد، امروز یکم قبل از کلاس بعد از ظهر، همسایه بهم زنگ زد و گفت که چرخ عقب سمندتون پنچر شده، من هم مدنیه زاپاس ندارم براش، ظهر هم بود و نمیتونستم جایی ببرمش، بدون نگرانی و سر موعد مقرر با پیکان رفتم برای کلاس، یکی از طلاب دید که با پیکان اومدم، من هم که دنبال سوژه و عکس بودم، ازش خواستم عکس یادگاری بگیره و برام بفرسته. ادامه مطلب »